بقیه زندگی
از روزی که دیگر ننوشتم چند اتفاق افتاده؟ وحشتناک است مرگ چند هنرمند و قتل این همه انسان... و ... و ... این همه مناسبت ...
بی هیچ مناسبتی، امروز توی یکی از باجههای بانک ملی این شهر قشنگ من، کارمند بانک و یک دختر جوان به بیحافظگی مسری خودمان و همه مردم شهر میخندیدیم شاید در حالی که باید گریه کنیم و شاید در حالی که باید به هم بگوییم این خندهها همه از درد است و دردهای ما یکی دو تا نیست و یادمان رفت به هم تبریک بگوییم برای اینکه اصغر فرهادی دوباره اسکار گرفت...
باد سرد و آفتاب، برف و باران. کلمات ِسخت متون مهندسی و ... و ... من، شب، روز... باید یک روز بنشینم روبه رویت و همه چیز را دوباره از ابتدا برایت تعریف کنم. سعی کنم گنجشکک نباشم. سعی کنم پیوسته و قشنگ حرف بزنم. سخنورانه و مسخت کنم. و تو چشمهایت را نبندی و به خواب نروی و نگاه کنی و سر تکان بدهی و بگویی: خب بقیهش؟
و ...