نمی‌دانم چرا گاه دوباره به این خانه قدیمی متروک سر می‌زنم؟ پیش‌ترها همیشه توی ذهنم می‌نوشتم. همیشه برای داستان‌ها
، سوژه‌های وبلاگ، برای همه تصاویری که می‌دیدم یک نوشته در آستین داشتم. اما حالا فقط دلم می‌خواهد آرام باشم و بگذرم. نه دیگر شقایق‌های اول خیابان ِمان و نه دیگر خیابان ِسراشیبی به سمت ِمحل کارم که از قضای روزگار صاف نشسته روبروی دانشگاه، نه پرستویی که مستقیم به سمت ِسرم پرواز کرد و من ناخواسته جاخالی دادم، نه باد، نه باران، نه رنگین‌کمان و نه هیچ چیز ِدیگر خیلی دل‌انگیز نیست.(احتمالا ناشکر شده‌ام)

راست می‌گفتند که آدم با مشغله‌های کاری و ذهنی بسیار نمی‌تواند خلاق باشد به خصوص که برنامه‌هایش مدام به هم بریزد و اصلا بدون برنامه باشد و اصلا خودش هم تنبل و بی‌انگیزه شده باشد.

چه می‌دانم شاید آن‌قدر که فکر می‌کردم قدرتمند نبودم.

شاید آن‌قدر که فکر می‌کردم فقط درگیر خلق کردن نبودم.

شاید فقط گرفتار حاشیه‌ها و آدم‌های بی‌رحم ِخداوند شدم.

شاید، شاید، شاید....

اما خیال ندارم نسبت به خودم بی‌رحم باشم مدام مثل گذشته‌ها خودم را قضاوت کنم و همه چیز را گناه خودم بدانم. انسان‌ها فرشته نیستند و اسطوره‌ی قدرت و پایداری هم نیستند. انسان‌ها ظرفیت‎های محدودی دارند و این کسی که این‎‌جا الان به جای من نشسته است با همه ظرفیت ِنامحدودی که داشته حالا خیال دارد، خیال کند او هم انسان و مثل همه محدود است و بی‌خیال ِمسائلی شود که ممکن است ترک‌های ریز ِو میکروسکوپی وجودش را منهدم  و صددرصد دچار تزلزل و شکستش کنند. فرمانده شجاع که عقب‌نشینی می‌کرد مال کدام درس ِمان بود؟ فارسی؟ چه دوره‌ای؟...

فایل ِرمان ِکوتاه ِنصفه نیمه‌ای را که نوشته‌ام و چنگی به دلم نمی‌زند، می‌بندم. کنار ِپنجره می‌نشینم و درخت‌ها را نگاه می‌کنم. فارغ از حرف‌ها، فریادها، صداها، انسان‌ها، ماشین‌ها،...