جایمان کجاست؟
امروز در جایی، مقامی، نه شاید بهتر است بگویم موقعیتی ایستاده بودم که هیچوقت دلم نمیخواست در آن وضعیت قرار بگیرم. من توی زندگی مدام افکار مزاحم را پس زدهام. هوش ذاتی و حسی بسیار قوی دارم فکر اطرافیانم را میخوانم و اگر گاهی خودم را به نفهمیدن میزنم دلیل نمیشود که نمیفهمم. چون آدم بیحوصله و صلحطلبی هستم و از نظر جسمی ضعیف و حالا حالاها حوصله پس افتادن و ... را ندارم حتی از نظر فکری هم خودم را درگیر نمیکنم. اما گاهی پیش میآید شخصی از روی ندانمکاری روبرویت میایستد و صاف صاف زل میزند توی چشمت و حرفهایی را میگوید که خودت میدانی... بعد تازه کاری میکند که آدمهای دیگری که دور و برت هستند و شاید تو پیششان بعضی مسائل زندگیات را پنهان کردهای از کارت سر دربیاورند و نگاهشان دلسوزانه و سرشار از ترحم شود.
نه دوست نداشتم توی این موقعیت باشم چه کسی دوست دارد؟ اما این فکر جز این که مرا بیازارد چه سودی دارد پس باید برگردم سر ترجمه مقاله دفتر در ابر... و چه کسی جز یک متخصص کامپیوتر میداند که دفتر در ابر چیست و تازه این مقاله هم متعلق به خودم نیست و مال همسر است و استاد راهنمایش هم که اینجا را نمیخواند(اصلا چه کسی میخواند
؟) و اینکه بیخیال مقالههای خودم شدهام و نشستهام به ترجمه... بس که مترجم خوبی هستم خود شیفته نیستم این تعریفها را میکنم که آن افکار موذی غمانگیز از دور و بر ِکلهام دور شوند. چون یک کم دارد گریهام میگیرد و حوصله گریه کردن ندارم.
خخخخخ به این میگویند دلسنگی و چه کسی میداند که دلسنگی از دلتنگی بدتر است؟