شیرین عقل
او مرتب می خندید ، بی لحظه ای سکوت ...مرد معذب می شد وخشم در وجودش شعله می کشید ، پکهای محکم تری به سیگارش می زد وزهرخندی به لب می آورد ، جرات نداشت حرف بزند ، هر شکایتی به زن این جمله را بر سرش چماق می کرد : تو منو دیده بودی ...عاشق خنده هام شدی صدبار خودت گفتی ...حالا چرا نخندم ؟...اگر مواظب رفتارش نمی شد و وقتی مادر خط شکسته سرد عبوس نگاه مرد را در قسمتی که نور گونه های زیبای زن را که بر اثر خنده برجسته تر شده بودند راروشن می کرد می دید ...نگاهش ،نگاه پسرش را قطع می کرد وبرنده وقاطع تیر می پراکند : خودت خواستی ...
آینه اتومبیلی را شکست ...گاز داد سیگار در دستش می لرزید ...انتهای عقب اتومبیلش را به اتومبیل کناری زد وگذشت ...خاک سیگار روی دستش ریخت وبوی پوست ظریف سوخته اش با بوی تند سیگار در هم آمیخت ...صدای او با طنین خنده هایش دوباره در مغزش پیچید : نشوری ظرفهارو ، خودم می شورم مامانت می گه تا حالا یه جورابتم خودت نشستی ...اگه اصرارداری دستکش بزن ...وهرجمله ای که باز با خنده ای تمام می شد ...
سرباز مانع شد :کجا آقا ؟...لرزید : خانمم اینجاست ...افسر نگهبان سراپایش را ورانداز کرد ...از گوشه چشم به پیکر مچاله شده اش نیم نگاهی کرد ...دلش فشرده شد ...افسر پرسید :خانومته ؟...سر تکان داد ...لبهایش می لرزید وچشمهایش دودو می زد ...این بار به دقت نگاه کرد برای بار اول بود که گریه اش را می دید ...افسر اشاره ای کرد ،نزدیک رفت و در صندلی روبروی او نشست .افسر صدایش آهسته بودو با صداهای محیط می آمیخت : چندسالشه ؟...صدای موتور لندکروز از داخل حیاط صدای مرد را در خود آمیخت ...- ازاول این طوری بود ؟...- چی بگم ...صدای فریادوزد وخورد از راهروی ساختمان شنیده شد ...افسر بلندشد ومرد فرصتی یافت تا اورا نگاه کند ...چشم در چشم شدند ، او به التماس سر روی شانه چپ خم کرد :ببخشید ...ودوباره به گریه افتاد ...
مرد خندید ، بارها فکر کرده بود وقتی عروسکش گریه کند چه شکلی خواهد داشت وقتی همکارانش از گریه های شبانه همسرانشان فریاد ها داشتند مرددر خانه جز طنین خنده نداشت ...- بگذار دیگه ...من یعنی به عنوان یه زن قرن بیست ویکی یا دویا سه ... نباید رانندگی کنم ...- نه نه تو بی احتیاطی عروسکم ...یه بلایی سر خودت میاری منو تا آخر عمر پشیمون می کنی ...
صدای گریه های او مرد را به محیط برگرداند ...کسی محکم به دیوار راهرو برخورد کرد ...صدای دویدن محکم سربازان با پوتین روی سنگهای راهرو پیچید ...کی بود؟ یک بار دیگر او سرش را روی شانه چپش خم کرده بود وبا بغض گفته بود :ببخشید... وقتی شوهرعمه اش مرده بود و همه داشتند با اشک وآه جنازه را دوراتاق طواف می دادند ناگهان پسر بزرگ عمه قلبش گرفت وافتاد وجنازه هم رویش ولو شد ...همه جیغ می کشیدند ...فرارمی کردند یا می گریستند ...چشمش افتاده بود به عمه کوچک که بر سرش می زد وبعد به او که از خنده اشک می ریخت ومیان موج گریه جمعیت به زحمت بر سر پا بند بود وتن لرزان از خنده اش پیچ وتاب می خورد ...وقتی مادرش ساعتها غر زده بود وآبرویم رفت آبرویم رفت قطار کرد ...مرد فقط سیگار می کشید ونگاهش می کرد ...او سرش را خم کرده وبا بغض گفته بود :ببخشید ...
افسر برگشت ...عرقش را پاک کرد ...پسر جوانی در حالی که با حرص آدامس می جوید داخل شد و یک صندلی مانده به او نشست ...رو کرد به مرد وگفت :شما آقاشی داداش ؟...والله من چی بگم دلم نمیاد از همشیره شکایت کنم .من دشت سوممو پیاده کردم،رفتم یه آب میوه بگیرم ...برگردم ...دیدم آبجی داره گاز می ده می ره ...همیشه می بستما ...می گم آبجی اونورترزد به درخت خدارو شکر خودش هیچی نشد ...حالا ما خسارتمونو می گیریم ...فقط شوما نبایست یه همچین خانومی رو تنها بگذاری بره بیرون ...سرش را از آن طرف میز خم کرد به طرف مرد :...یه هوا شیرین عقله جای خواهر برادری ...صدای گریه او شدیدتر شد ...-وقتی زد به درخت من بهش رسیدم دیدم داره غش غش می خنده ...
............
خمیده کنارش راه افتاد ...بیرون سیگارش را روشن کرد ...هنوز گریه می کرد ...اندکی نگاهش کرد ...متظر نشد تا سر خم شده روی شانه چپ را ببیند ...- بیا بریم ...وقتی انگشتان نازک زن را دور بازوانش احساس کرد قلبش فشرده شد ...سوئیچ را به طرفش دراز کرد :تو برون ...زن سکسکه ای کرد – نه ...ودوباره به گریه افتاد ...-طلاقم نمی دی ؟...من ماشین دزدیدم ...مرد سرش را بلند کرد ونگاهی به هیاهوی خیابان شلوغ کلانتری انداخت ...مامور خرید شرکت با موتوراز کنارشان گذشت فریاد کشید: سلام مهندس ...دست بلند کرد ...رو به زن پرسید : نمی رونی ؟...- نه ...
پ .ن ۱....خوب این هم یه داستان کوتاه ...من کلا داستان کوتاه بلد نیستم بنویسم چون معمولا فکر می کنم در یک داستان بلند راحت تر می توان توصیف کرد وشرح وبسط داد وصمیمی تر شد ...
پ .ن ۲...مثل یک موجود مظلوم بیچاره زنگ زدم انتشاراتی وگفتم
شما منو فراموش کردین ...آقای میرزانژاد هم می خندید ومی گفت نه بخدا ...همسرجان می گفت بپرس رشت برفها آب شد ؟...پنج شنبه صبح کتاب حاضره که قراره آقای میرزانژاد صبح چهارشنبه به من زنگ بزنه برم چند جلد خودمو بگیرم ...وبرای بقیه اش بدهکاریمو بدم برای شرکت توزیع و ...وفلان و...
پ .ن ۳..هم خوشحالم هم هیجان زده چون بعداز این که کتاب بره بازار نقد وانتقاد شروع می شه ومن می تونم به نوشته هام جهت های جدید بدم اما مطمئن باشین خودمو نمی گذارم در کوزه آب نوشته هامو بخورم چون در هر حال می نویسم ...عیب نداره اگه دولت آبادی یا رولینگ و...نشم ...مهم اینه که شیوا بمونم با همه روزمرگیهاونوشته های قروقاطی و...مغز دورانی وکوچه های هفت پیچم ...