سه بچه خوک از مقابل گرگ فرار کردندوهرکدام در فاصله ای خانه ای ساختند اولی با کاه ودومی با چوب وسومی با سنگ ...اولی را گرگ فوت کرد وکاه ها را باد برد ...دومی را گرگ به آتش کشید وسومی آن قدر قوی بود که گرگ را شکست داد...حکایت خانه ای برای خود حکایت کهنه ایست ...حکایت یک  سرزمین ودوسرزمین وشرق وغرب و...نیست ..درهمه جوامع همه آدمها با هر فرهنگی مالکیت خانه برایشان یک اصل مسلم وبدیهیست ...همکاری دارم که می گوید:" خونه رو داری همه چی داری ...خونه نداری هیچ چیز نداری حالا می خوای پشت پرادو بشینی ..."...قبول دارم البته داشتن به چه قیمتی هم شرط است ...خانه ای ساخته ام سایبانش همه ابر وحصارش همه تکرار صفا ...این شعر سهراب در بیشترکارت های عروسی سال 70تا 75 نوشته می شد ...آدم بی اختیار عروس ودامادی را مجسم می کرد که ماشین شخصی شان قالی سلیمان است و فرششان برگ گل و لامپشان نور خدا ...کسی که بیشترین غربت را در زمین به دوش می کشد ...بقول این رضا صادقی که خیلی دوستش ندارم و در همه ترانه هایش این جمله اش از همه به نظر من درست تر است ...دورترها آدمیان دادوستد می کردند اما معامله زمین نمی کردند همیشه این معامله برایشان مکروه بود از نظر آن ها زمین مقدس تر ازآن بود که به فروش برسد ...وحالا قدر قدرتمندان برج ساز کسانی هستند که آسمان وزمین را طبقه بندی کرده اند وبه دست مریزادی خداوندگار لبخند می زنند ...

دوسال پیش به دلیلی در اتاق انتظار موسسه خیریه ای نشسته بودم ...زن جوانی نشسته بود با پسرک کوچک وخوش روحیه اش ...هردوسبزه بودند ...چهره هایشان پرازشادی بود لباسهایشان شیک ومرتب ، اما نو نبود، با اندکی تیزبینی می توانستی تشخیص بدهی لباس ها از کجا رسیده اند ،بخصوص که کودک در هوای سرد زمستان بدون جوراب وبا یک جفت کفش تابستانی نشسته بود ،با عشق به منشی موسسه نگاه می کرد و ته نگاهش می خواست بگوید...ما تلویزیون خریده ایم ...ما اتاق مستقلی اجاره کرده ایم ...مادرم خدمتکار خانم پیری است که از خانواده پولداریست ، بچه های آن خانم به مادرم می رسند مادرم لباسهای دختران وعروسهای خانم را می پوشد ومن لباسهای نوه پسری اش را ...من خوشحالم چون مادرم کار می کند ومن گرسنه نمی مانم اومی خواهد برای من کتانی فوتبال بخرد ...او مرا می پرستد ...پدرم هم قرار است خدمتکار یک پیر سالمند بشود ،پدرم سخت با موضوع کنار می آید او جوان است او زیباست ...

*

باد می آید وابرها کنار می روند ...مغز خلاق من در جور کردن انواع واقسام وام چون مغز رایانه ای هوشمند تصویر انواع واقسام بانکهای پرسود وکم سود را ردیف می کند ...کودکی ام را می خواهم چون سه بچه خوک ،خانه ای می ساختم با کوسن های مبل وپشتیهای  راحتی ...درآن خانه عروسکانم بودند ومن ...ظرفهایی با طرح سیندرلا در حال جارو زدن ...وگاهی سرسوزن ذوقی ...تازنده ام نمی گذارم پسرم در بزرگی غم خانه داشته باشد ...

*

یک وام دیگر می خواهم دوستان ...شاید شما وامهایی بشناسید که من نمی شناسم راهنمایی ام کنید قبلا بگویم من از وام خرید خودرو ی بانک ملی ...وام مسکن بانک مسکن ...وام خرید کالای بانک رفاه  ...تمام وام های اداره خودمان استفاده کرده ام ...دیگر باید راه بیفتم بروم پارسیان وبنیاد ونزولی وازاین جور چیزها ...

*

هیچ و...هیچ .خانه ای ساخته ام ...سایبانش همه ابر وحصارش همه تکرار صفا ...

به زودی با کشتی به سفر می روم تا در جزیره ای گیر بیفتم آخ که چه حالی می دهد بالای درختی خانه ای چوبی داشته باشی وقسطی هم برای دادن نداشته باشی ....

*

اگه خونه ای پیدا کنید که جاش عالی باشه خیلی خوشگل ساخته شده باشه طبقه سوم باشه ولی پارکینگ وآسانسور نداشته باشین می خرینش ؟...آخه من مردم از دودلی چیکارکنم ؟