• دوستای مهربونم سلام این روزها یه عالمه درگیرم هم تو کار هم تو زندگی ...گاهی اوقات فکر می کنم خدایی که سالها عاشقونه دوستش داشتم بدجوری تنهام گذاشته ولی هرجوری هست سر می کنم
  • ...یه خبر مسخره بی ربط  :یه متر که لب داشتم یک مترو نیم دیگه بگذارین روش نمی دونم به چی حساسیت پیدا کردم که کولوژن خدایی زدم اساسی همراه با سوزش شدید وپوسته پوسته ...بگذریم یادتون نره منم مثل دولت مردا زر زیادی زیاد زدم که ای بابا کتابمو براتون پست می کنم ولی جون خودم خیلی درگیر بودم ونشد وسی تا کتابمو به فنا دادم واز سی نفر فامیل ودوست یه نفرشون بمن زنگ زد وگفت کتابو خونده ...بهرحال کتاب در غرفه فرهنگ ایلیا به اسم من جر می زنم مو جوده و لیلا جون کتاب شما پیش من محفوظه وبرات نوشتمش ...فقط بخدا فرصت پست کردنش رو نداشتم واقعا هم دلم می خواست اونو برای آوامین بانو ...ساروی کیجا نیلوفر شمسی خانوم وعمو علی و همه شماها که لینکمیدوهمه اونهایی که تازه دوستمید بفرستم ولی نشد بخدا نشد می دونید که چقدر درگیر ودرگیر ودرگیر بودم وهستم ...برام دعاهای خیر وآرزوهای مثبت کنین خیلی این روزها محتاج این انرژی های مثبتم چون بشدت تنهام واحساس کمبود محبت می کنم ...فعلا خداحافظ ...دوستتون دارم