فصل گمشده
در این شهر آب وهوا گاهی بطرز عجیبی بهم می ریزد .ناگهان آسمان خاکستری وتیره می شود و هوا سرد، نه آنقدر سرد که به آن پاییز بگویی ،نه آن قدر گرم که اسمش را بهار بگذاری ...بین مه آلودگی فصول گمشده این شهر هفده سال است که گام بر می دارم وآفتاب می طلبم ...روزنه ای گشوده آسمانش و رنگین کمانی نمایان ...
نمی دانم چرا خسی در میقات جلال این همه سنگین بود که در هرچه کتاب بود را بسته ام وروزی دو سه صفحه به کندی پیش می روم ...معلوم است مکه از چهل وسه سال پیش خیلی تغییر کرده ...هتل های بیست واندی طبقه ای و سوئیت های مجهز کجا وعرفات بدوی و هتل هایی که جلال در آن اقامت کرده کجا ...پاراگراف بسیار زیبایی بین راه مدینه ومکه دارد که با توانایی یک شاعر نثر نویس نوشته شده یادم باشد بعد اینجا بنویسمش ...در ضمن یا همه وبلاگ نویسها یکجوری تابع نوشتن جلال آل احمدند یا جلال خیلی امروزی بوده وبه سبک وبلاگ نویسان سفرنامه می نوشته ...
انگار این سرآشپز ما خیلی توجه دوستان را جلب کرده بود لازم به ذکر است امروز ایشان را دیدیم که یک آب نبات چوبی بر دهان داشت وبه سرعت به طرف ورودی منزلش می دوید...
این مدت خیلی دلم می خواهد به دوستای مهربونم سر بزنم ...لیلا ...مهروش، مرجان، آوامین ونیلوفر ،شمسی خانوم وغیره ...اما بشدت درگیر کارم ...نمی دونم کی اوضاع کار با اینترنتم روبراه می شه که بتونم نظمی به نوشته های آشفته وبی سرو سامونم بدم ...اگه برای کاری به اداره ب.ی .م.ه شهرتون یا منطقه تون رفتید ودیدید همه کارمنداش کند کار می کنن وبشدت شبیه دیوونه ها شدن بدونین سیستمشون از فاکس به اورا .کل تغییر کرده ویه خانوم یا آقا هم مثل دونده دوی استقامت هی این طرف اون طرف می دوه یقیین بدونید اون سوپر.وایزر بیچاره شه ...