سمینار  

 

وقتی می نشستم در انتهای میز بزرگی که مرا هدایت کردند تا در بحث مهم واژه ها و ارتباطاتش با تخیلات روزمره شرکت کنم ، هرگز گمان نمی کردم که  مدیر عامل یک شرکت خیلی بزرگ بتواند شانه هایی این همه فرو افتاده داشته باشد وچهره اش آن قدر محو ودر هوا گم ،که اصلا نتوان تشخیص داد که چه شکلی دارد چطورچشمی یا دهانی یا حتی به چه می اندیشد یا سرآخر خواهد اندیشید ...بلوز مردانه ای که با لاقیدی دگمه های جلویی اش را باز گذاشته بود سپید بود با راههای آبی براق ، یادم نمانده بود که چه کسی کی و کجا آن را برایش هدیه خریده ولی هر چه بود یک بلوز هدیه بیشتر نبود وحتی اصلا نخواسته بود یا شاید نتوانسته بود روی آن کت بپوشد ...با نهایت ادب سرم را از روی دفترچه یادداشتم بلند کردم واندکی کج به صندلی منتها الیه دست راست میز کنفرانس نگریستم (ناگفته نماند سعی می کردم صدایی تولید نکنم تا شعر پراز واژه های امروزی سردبیر را که با حرارت خوانده می شد را خراب نکنم )...آره داشتم می گفتم معاون مدیر عامل از خودش هم بدسلیقه تر بود وبرای شرکت در یک چنین سمینار مهم و خاطره انگیزی یک  زیر پوش لک وپیس رنگ ورو رفته ای به تن کرده بود که تصورپوشیدنش در جمع  مشکل بود وتنها حسن آن تمیزی اش  بود چون انگار تازه  از ماشین لباسشوئی درآمده  وحتی هنوز رایحه لطیف کننده رافونه می پراکند  ، نکته دیگر  این بود که این زیر پوش رکابی بود وحتی آستین نداشت و شانه های لاغر استخوانی شکننده معاون از آن پیدا بود ، روبرویش یعنی در منتهی الیه سمت چپ میز آقای سر دبیر نشسته بود ، او یک پیراهن مردانه یاسی نه خیلی نو پوشیده بود و او نیز متاسفانه دگمه های آن را تا انتها باز گذاشته بود خوشحال بودم که نمی توانستم تا شکمشان را ببینم و ناف های پر موی متعفنی را تحمل کنم که در این اتاق سمینار بدون کولر وتهویه حتی تصورش حال آدم را به هم می زند ...لحظه ورود از ندیدن حتی یک آدم متشخص بدون کت وشلوار جا خوردم وحالا با نسیم ملایمی که از پنجره های باز اتاق به داخل می وزید به این جمع حق می دادم  که اینگونه لاقید وبی اتیکت لباس بپوشند ، کنار معاون مدیر عامل رئیس هیات تبدیل واژه ها نشسته بود او  خانمی عجیب بود که دامنش را از سر پوشیده بود ، من این مدل را دیگر جایی ندیده بودم دامن سبز بلندی که از گردن بپوشی وحتی دستهایت پیدا نباشد بعد با بی سلیقگی بگذاری کلافهای قهوه ای سر در گم برودوردوزی شده آن در هم بپیچد وباز باشد و اصلا برایت مهم نباشد جز تو سه مرد دیگر ودو خانم متشخص دیگر در این میتینگ شرکت داشته باشد و تازه این خانمی که بنده باشم بار اولم است که به این جا دعوت شده ام تا شعر نوی وزینم را بخوانم ونقد شوم ، صدایی که از کنار چپم بلند شد مرا متوجه زن لاغر کناری ام کرد که تمام استخوانهایش از بین لباس سورمه ای نخ نمایش بیرون زده بود و شانه هایش نیز لق لق می خورد و هر از چند گاهی با دهان بی دندانش سوتی می کشید و نظرات مدیر عامل را در مورد شعر جدید سردبیر رد می کرد ...نزدیک خودم آینه بنفشی بود که رو به من گذاشته شده بود ومن می توانستم چهره خجالتی ام را در آن ببینم و موهایم را که سشوهار نکشیده بودم و از خودم می پرسیدم که ممکن است آنها مرا دوباره به این میز و به این کنفرانس ارتباط تخیل و واژه دعوت کنند،وقتی این عجوزه استخوانی شعر زیبای سردبیر را به افتضاح می کشد به شعر من حتما تف خواهد ریخت ...اما مدیر عامل مهربان است آینه را هم برای این گذاشته تا در هنگام دکلمه شعرم فقط خودم را ببینم واعتماد به نفس داشته باشم ...

من خیسم از واژه های بارانی شما / آن جا که ستاره ها شب را سوراخ سوراخ می کنند / شهاب می بارد ...

یعنی به این تکه ناب که برسند می توانند ریشخندم کنند می ایستم و از حقم دفاع می کنم حتی اگر به من هزار برچسب بزنند و برایم کلت بکشند ومامور خبر کنند ...من دختر قهرمان این سرزمین ام ...

صدای قیژ در شنیده شد و افکارم را تکه تکه کرد چون پاره های ابری که از تشعشع خورشید پراکنده می شوند  ، مادربود ، نگاهی بمن انداخت و به دفتر یادداشتم ...لبخند زنان به طرف مدیر عامل رفت و بمن  که در حال انفجار از تعجب بودم گفت : بارون می بارید پهنشون کردم اینجا خشک شن  ،بابا سمینار  داره پاشو برو کت وشلوار سورمه ایش رو بیار با این پیراهن ست کنم ... انگلیسیتو  خوندی ؟

 

پ .ن . طرح داستان