یکی از مسائلی که  گاهی به شدت ذهن مرا درگیر خود می کند نقشی ست که یک انسان می تواند از خود در اجتماع بروزبدهد ، مهم نیست خیلی خوش تیپ یا خوش قیافه باشی ، مهم این است که طرز برخورد وصحبتت چقدر معقول باشد ...در اتاق من سابق به راهرو باز می شد ، وقتی سیستمم فاکس بود فرصت زیادی برای وبگردی و مطالعه داشتم البته زمانی هم اصلا اینترنتی در شهرستان نبود و من یا مطالعه می کردم یا در حین کار در اتاقم را باز می گذاشتم وبه احوالات مردمی که به اداره مراجعه می کردند می پرداختم ...یک بار دختر لاغراندام باریکی که در حال راه رفتن لق می خورد ومرا بیاد نوجوانی خودم می انداخت وارد شد و شروع به نظاره به اطراف کرد او داشت دنبال کسی می گشت به حدی زیبا این کار را انجام می داد که من حظ کردم او نقشش را در قالب یک دختر جستجو گر به خوبی ایفا می کرد نیم نگاهی هم به من انداخت و با ژست زیبایی ابرو هایش را بالا برد وبرگشت ، من  حتی می توانستم حدس بزنم که الگوی او هدیه تهرانیست یا نیکی کریمی چون به ظاهرش نمی آمد طرفدار فیلم های  هالیوودی دهه هفتاد باشد ،حتی هد رنگی ای  که زیر روسری داشت را بیاد دارم ...همکاردختری داشتم که بعدها در یکی از شعب همجوار استخدام شد به اصطلاح پانچیستم بود ، خیلی با هم صمیمی شده بودیم ...همکاری داشتیم در واحد دیگر وقتی می خواست مسئله ای را برایم توضیح دهد برگه اش را جلویم می گرفت و می گفت تویجه کردین ؟(توجه کردین )...من نیم نگاهی به همکارپانچیستم می کردم وبه شدت خودم را کنترل می کردم که منفجر نشوم چون اوازشدت خنده سرش را روی میزش می گذاشت ...یا همکار دیگری که الان رئیس واحد دیگریست با هیجان چیزی را تعریف می کرد و می گفت ووووویییییییی  ...(وای را با فتح واو بخوانید وبا سکون شدید روی ی تمام کنید )...ما می خندیدیم واز خنده دل درد می گرفتیم بعد می نشستیم وبا عذاب وجدان مسخره گر سخت کیفر می شود  به آینده بچه هایی که نداشتیم می اندیشیدیم از هم می پرسیدیم آیا بچه های ما آدمهای معقولی از آب درخواهند آمد ...به این همه چهره زیبا و معمولی نگاه کن وقتی همه کودکند همه بلااستثنا زیبا حرف می زنند همه قشنگند همه صورت نرم دارند وکرکهایی به جای مو ...بعد معلوم نیست چه جانورهایی از آب در خواهند آمد ...یکی از خصوصیاتی که در من هست همین است که سعی می کنم جنبه های زیبای شخص را ببینم برای همین همه قهرمانانم در اولین کتابی که بیرون دادم به شدت زیبا هستند ...باید  دوما بشناسی تا بخوانی دوشیزه لاوالیر (معشوقه لوئی چهاردهم ) چه زیباست و بعد عکسش را در تاریخ تمدن ببینی و از خودت بپرسی چرا دوما به او زیبا می گفته ساعتها گیر می دادم به خاله کوچکم با هم عکسهای تاریخ تمدن را نگاه می کردیم و من لاوالیر را نشانش می دادم و می پرسیدم آیا او واقعا زیباست واو جواب می داد شاید زیبایی قرن پانزدهم ملاک دیگری داشته ...نمی دانم شاید و بعد او که معلم علوم وبه شدت مذهبی بود برایم توضیح می داد که سیرت زیبا به از صورت زیبا ...ماندانا دوست قدیمی ام عقاید خاص خودش را داشت به شدت اصرار می کرد مرد زشت زشته شیوا اگه چهره اش زشته پس یقین بدون آدم زشتیه ...به هرحال این هم برای خودش عقیده ایست واز آن دوران که من به عنوان تنها شاگردی که جلوی معلم ادبیاتم ایستادم وگفتم من به شدت خودم را می شناسم واو حیرت زده به شیوای نی قلیان که بچه های کوچه نامش را نایلون فریزر گذاشته بودند نگاه کرد و گفت :دختر من با این همه تجربه هنوز خودم را نشناخته ام تو چطور چنین ادعا یی داری ؟...برایش توضیح دادم که انسانی که بتواند عیبهای خود را ببیند ودر صدد اصلاح آن کوشش کند می تواند خود را بشناسد آن زمان من خیلی چیزها را سخت می گرفتم وفکر می کردم خودم را می شناسم ...حالا بگذریم غرض از این همه صحبت هرچه بود این بود که من یک اخلاق خیلی بدی دارم وآن این است که بعضی همکارانم را که آی کیوی پایینی دارند را به شدت اذیت می کنم مثلا دلم نمی خواهد سر بسرشان بگذارم ولی ناخودآگاه این کار را می کنم یکیشان مرد چهل ساله جوان مانده ای است که هر چه برایش بیشتر توضیح می دهی بیشتر گیج می شود وقتی کاری را که صدبار برایش گقته ای دوباره بر می دارد و می آورد به او می گویم من آخر سر دستم به خون تو آلوده می شود و او می خندد ..یا یک پیر پسر داریم که صورتش به شدت جوان مانده مثلا می خواهد راجع  به ت.ل ا.ش بپرسد زنگ می زند اتاقم ومی گوید خانم ت .ل .ا.ش ، خانم پ هست...و من جواب می دهم نه رفته بیرون واو باور می کند وگوشی را می گذارد ...یا محل نمایش فلان تاریخ را هرروز از تو می پرسد این جور مواقع به خودم می گویم خدایا شکرت من فکر می کردم خودم آی کیوی خیلی خوبی ندارم و یا آلزایمر گرفته ام اما عذاب وجدان هم این طور مواقع مرا رها نمی کند وباعث می شود مثلا در کمال آرامش به همکاری که نیم ساعت پیش سرش داد کشیده ام بگویم راستی منو ببخش این همه بداخلاقی کردما حلالم کن ...و او می خندد وبه ظا هر می بخشد ...کسی معلم ادبیات مرا ندیده است می خواهم حرفم را پس بگیرم ...