روز مهم تولد پیام
پس نوشت دارد .....
شنیدم که امروز روزخیلی مهمی در تاریخ ایران است ، شنیدم که در این روز مجلس ...اصلا بگذریم این روز برای من یک مدل دیگر مهم است ، درست است که باید نسبت به تاریخ بی توجه نبود ولی بیا بامن به یازده سالگی من برویم ، به زمانی که کم کم داشتم عروسکهایم را کنار می گذاشتم ، مادر حالش بد شد کودک ناخواسته ای داشت ، نمی دانم دلم برادر دیگری می خواست یا یک خواهر کوچک تر ...برادر بزرگترم جای مرا گرفته بود وگاه من به او حسادت می کردم ولی برادریا خواهر دیگری می توانست جایی را در گوشه دلم بگیرد ، ...هرچند در خاله بازیها من همیشه مادر پیروز می شدم طوری که او گاهی به مادرم مادربزرگ می گفت ولی حس خاصی به این موجود داشتم که حال مادرم را مرتب به هم می زد و اورا خسته گوشه ای می انداخت ...وقتی از دوازده شب گذشت وپدر خوشحال به خانه آمد ما همه بیدار بودیم و او به ما نگفت مادر زایمان کرده است ...ولی به پیروز اجازه داد برای برادرش اسم انتخاب کند و او هم مرتب اسمهایی از پ ردیف می کرد پویا، پوریا ، پیام ...یاحتی پرویز ...وقتی فردا مادر با " پیام" به خانه برگشت من نوزادی دیدم که قد بلند بود و بسیار اخمو ،با یک جفت چشم خاکستری که با حیرت به خانه قدیمی بانک نگاه می کرد و حتما می پرسید این دیگه کجاست ؟...مگه قرار نبود من تو کاخ دنیا بیام ؟...مرد کوچک در آغوشم جا گرفت ...چه عروسک دلچسبی بود چقدر دوستش داشتم می توانست جای عروسکهایم را بگیرد ...به نگاهم جواب می داد و به ناز کردنهایم عکس العمل نشان می داد ...آن قدر کمین کردم تا دوازده روزه شد و یک شب با قنداق و پستانک وپشه بندش اورا دزدیدم و به اتاق نشیمن بردم خودم را در پشه بندش گلوله کردم وکنارش دراز کشیدم ..بارها بوسیدم وبوئیدمش ...با حرص پستانک می جوید و بی سرو صدابا نگاه در ودیواررا سیاحت می کرد ، خیلی طول نکشید و مادر فهمید نوزادش نیست آمد مرا دعوا کرد ومن ازترس خودم را به خواب زدم که بیشتر دعوایم نکند وقتی رفت و اورابرد و شیرداد قنداقش را باز کرد تا هوا بخورد من دوباره کمین کرده بودم تا بدزدمش ولی از بچه بی قنداق می ترسیدم ...در آن سال بد اخم ترین وباهوش ترین و مردترین پسر دنیا چشم به جهان گشوده بود کسی که با یک من عسل نمی شود خوردش و صدکرور مالیات باید داد تا دهان بگشاید درضمن لازم به ذکر است( "بابا ول کن بگذار یک بار هم ما بابرادرمان پز بدهیم ")که این نوزاد دنیا آمده در چنین روزی در مرداد 62امسال رتبه یک طراحی محیط زیست در کارشناسی ارشد را کسب کرده و بزودی راهی پایتخت است ...امیدوارم سالهای روبروی تو افقی بسیار طولانی و روشن در علم وعشق و عمربا سلامتی و سعادت بی حد باشد ...تولدت مبارک
پ .ن۱ ...خواننده محترمی به نام حامد در مورد نقد کتاب هایی که ذکرکردم نوشته باید بگویم من در مقام منتقد نیستم که کتاب نقد کنم یک نویسنده کوچک ساده ام ...نقد نیاز به تخصص خودش را دارد ومن در هیچ چیز تخصص کامل ندارم نه در رشته خودم ونه در نویسندگی ونقد من این جا تنها کتابهایی را که می خوانم معرفی می کنم فکر کن یک چیزی در حد کرم کتاب چلچراغ ...
پ .ن ۲
نازبانو جان دوست خوب ومهربونی که بمن لطف داری الان زنگ زدم انتشاراتی آقای میرزانژاد گفتن که به طور کل نمی دونند کدوم کتابفروشیها در کدوم شهرها کتاب رو دارند ؟
اما در تهران کتابفروشی نیلوفر از نشر نیلوفر در خیابون انقلاب و
در رشت کتابفروشی بدر در خیابون مطهری ...
تحفه ای هم نیست