بی ربط
وارد مغازه مانتو فروشی می شوم ...پسرم و جاری کوچکم همراهم هستند ...پسرم مثل همیشه لج برگشتن به خانه دارد می خواهد ادامه نابود گر 3 را ببیند همان ترمیناتور خودمان را ...پسرم در خیالاتش سیر می کند یک ماه مانده به مدرسه ،نمی دانم چگونه می توانم اورا با یک جهش به دنیای واقعیات برگردانم ...جز تماشای فیلم و بازی به چیز دیگری علاقه نشان نمی دهد ...سوالاتش در مورد جنگهاست ...در مورد اولین دایناسوری که منقرض شد ...درمورد مهربان ترین و بد جنس ترین دایناسورها ، در مورد پدرجد دیپلو دو کوس ، درمورد ...بگذریم ...
درمانتو فروشی دو زن هستند شبیه به هم یکی بی آرایش دیگری باآرایش غلیظ و تتو ی ابرو و سایرمخلفات ... با حرص وغضب در گوشی تلفن فریاد می زد فلانی اگه فلانی زنگ زد بگو من مغازه بودم هر دو هول ووحشت زده بودند و دوست داشتند ما گورمان را گم کنیم ...جاریم را صدا کردم :بیا بریم ...با خوشحالی با ما خداحافظی کردند ...به کجا می روند زنان سرزمین من ؟...به کجا می روند؟...به قول ماه رقصان زنان این دوره اون ور بوم افتاده اند ...
چی بدبینم ؟...شاید ...
پ .ن بی ربط ...این نوشته مربوط به دیروز است ...
پستم گم شده بود یا مهمون ناخونده دارم این ورا ...