شیوای جان ترس (1)
هفتم بهمن 1363بود ، خم شده بودم روی کتابی که همکلاسی ام شعله بمن هدیه داده بود ، اسمش بیست کتاب در یک کتاب بود .مادر نمی گذاشت درطول سال تحصیلی کتاب غیر درسی بخوانیم ، یک چشمم به در بود یک چشمم به صفحه های سپید کتاب ونوشته های ریز سیاه آن ...کسی بیست کتاب معروف دنیا را در یک کتاب خلاصه کرده بود ...نقطه قرمزی روی صفحه سپید کتاب دیدم ...ازخودم پرسیدم :این از کجا اومده و متوجه شدم خون از دوسوراخ بینی ام جاری شده ...می ترسیدم بمادربگویم مشغول خواندن کتاب بودم ، ولی نمی توانستم پنهان کنم باآن سابقه مریضی های چند سال قبلم هرچه بود، باید فوری به او اطلاع می دادم چهره سپید نازنگرانش را فراموش نمی کنم که بدیدن دو جوی روان بینی ام چقدر ترسید وقتی من وپدر و مادر دیدیم که دو سطل کوچک ماست پرازخون شده درنگ را جایز نشمردیم و رفتیم به تنها بیمارستان درپیت شهسوار ...آن سال اولین سالی بود که ما به شهسوار آمده بودیم ...فورا یاد آزمایشات مزخرف آزمایشگاه بیمارستان هشتپر افتادم که یک بار پدرومادرم را تاسرحد مرگ ترسانده و مرا مشکوک به سرطان خون نشان داده بود ، در حالی که کهنه پیام را به بینی ام می فشردم از خودم می پرسیدم :نکنه سرطان گرفته باشم اون وقت می میرم ...اون وقت هنوز هیچ کتابی ننوشتم ...هنوز مهندس یا دکتر نشدم ....حتی یک گلوله شلیک نکردم ...به هیچ سفر خارج از کشور نرفتم ...شیراز را ندیدم ...عروسی نکردم وبچه ندارم ...برام می نویسن نوجوان ناکام ...اشک به چشمانم هجوم می آورد ...خودم را تشییع کردم ...پرده سیاه سردر مدرسه را دیدم و سوم وهفتم وچهلم را هم گرفتم ...تبسم چقدر افسوس خواهد خورد بخاطر رفتار بدش بامن و با کمی خجالت آیا کسی عاشق من هست که دلش برای مرگ من بسوزد ؟...روپوش خاکستری مدرسه تنم بود با روسری ژورژت زرشکی با شلوار سبز لوله تفنگی ارث رسیده از تبسم و کتانی سپید آیدیداس که بابا ازسوریه برایم آورده بود ...به چشمهای بی نورم در آینه بیمارستان نگاه کردم و به خودم پوزخند زدم ...کی عاشق من ریقماسونه می شه آخه ؟...دکتر دیر کرده بود یک خانم خوش تیپ بلند قد که تکنیسین اتاق عمل بود آمد و یک نگاهی بمن انداخت و اسمم را پرسید، با خجالت جواب دادم :شیوا ...
ادامه دارد