چندمین پاییز
با پسرم از خیابان اصلی شهر می گذریم ...دختربچه تپلی می ایستد جلویم چادر سیاهی به کمرش بسته است ...کاسه پلاستیکی اش را جلویم می گیرد ...من می گذرم پسرم با دقت نگاهش می کند ...سعی می کنم نبینم پسرم با تحکم می گوید مامان ...در صدایش رنجش و سرزنش است ...دست در کیفم می کنم و پول را به پسرم می دهم ...پسرم می دود و پول را در کاسه دخترک می گذارد ...دختر به او می خندد ...بغض می کنم ...والدین او کیستند چرا او نباید مثل دخترهای هم سن و سالش به فکر لباس و رقص وکتاب و لوازم التحریر نباشد ؟...چشمان ریزش پرازآرزوست ...
زمان برگشتن ...می بینمش رفته داخل چادر زن ریزی که هرگز چهره اش را ندیده ام جلوی بانک ملی وسط پیاده رو می نشیند و به حال زاری خم می شود روی دوپای دراز شده اش ...صدایش را شنیدم که می گفت :تی جان قربان بشم ...تی نازحیران بشم ...
برگهامی چرخند و می ریزند ...ما راه می رویم و ازصدای خش خش دلپذیرشان زیر پاهایمان ازخود می پرسیم :این چندمین پاییز است که ما برگهایش را لگد می کنیم ؟