جنگ نفرت انگیز
کتاب "گنجشکها بهشت را می فهمند "را تمام کردم ...ازجنگ متنفرم و از تبعات آن ...این کتاب تلخیها و کثیفی جنگ را بیادمی آورد ...و این که در یک چرخه سر در گم و سرگردان چطور می توانی سردرد بگیری همراه با سرگیجه ...فصل دوم کتاب همه اش همین است ...در کل کتاب فکر می کنی مردی یا مردانی یا زنانی با لهجه های کردی برایت روایت می کنند ...فکر می کنی مردی نفس زنان سر می رسد ...زنی در حال خونریزی از گلوله ای بر پیشانی اش قصه می گوید و همین باعث می شود پشت کنی به دنیایی که در آن همه اش حرف سیاست و جنگ و بکش بکش است ...آقای حسن بنی عامری خیلی خوب وقشنگ می نویسد ولی من جنگش را دوست نداشتم و گمی داستانش یک جور خاصی گم بود ...فصل دوم همه اش فکر می کردم از پشت دوربینی به فیلمی نگاه می کنم که فقط می چرخد و بر می گردد سرجای اولش ...
منتظر روز سی و یک شهریورم منتظرم تا جنگ مادرانه ای با پسرم آغاز کنم ...کل مهماتش را که شامل دستگاه دی وی دی پلیر و پلی استیشن اش است با کل نارنجکهای سی دی ها ی فراوان و دی وی دی های متعدد را جمع می کنم ....
می دانم این روش خوبی نیست ولی روش های خوب در مقابل او جواب نمی دهد ... به شدت آنتن های شیره مالی اش خوب کار می کنند ...
برای جمع کردن سرگردانی های بی حد و حصر خودم نمی دانم از کدام ریخته ها شروع کنم ...