برادر بزرگ همسرم را همه در این شهر می شناسند ، هوش دیداری بسیار عالی دارد ...به هرچیز که نگاه می کند در ذهنش می نشیند ، سوای بعضی از مشکلات که همه آدمها دارند صفات خوبش خیلی بیشترازبدهایش هستند ، مدتهاست که رمان فارسی نخوانده آخرین داستانی که خوانده شاید بادبادک باز باشد ...می نشیند یک ساعته کتابم را می خواند بعد نقدی می کند که مثلا ویراستار کرده یا ناشر یا خواننده های خیلی حرفه ای مثل لیلا ...یا آن چیزی که مهروش خواهد گفت ...می خندم و ازاو تعریف می کنم ...او هم باد می کند و ادامه می دهد :حیف کتابت خیلی جای کارداشت ...می گویم :می دانم ...می گوید :می توانستی دو جلدش کنی ...می گویم :می دانم ...ولی دلم می خواست کوتاه باشد ...این روزها مردم حوصله خواندن کتابهای بلند را ندارند ...این روزها مردم فیلم می بینند ...زبان ارتباطی مردم فیلم است ...سالی که  "برلین زیر بال فرشتگان"  ساخته شد ...مخملباف گفت اگر خدا می خواست مردی را در عصر جدید به پیامبری انتخاب کند می آمد و کارگردان این فیلم را به پیامبری بر می گزید ...فکر کن پیامبران این عصر اگر بودند چه موجودات جالبی ازآب درمی آمدند ...هرکدام برای آموزش باید یک ویدیو پروژکتور زیر بغل می زدند و هفت هشت هزار خط تلفن همراه ارتباطی با خدا ...از موضوع دور نشوم داشتم برای برادرشوهرم توضیح می دادم که چرا این نسخه را همین طوری و سریع به انتشاراتی رساندم ...چرا این همه در چاپش عجله کردم یک جور خودآزمایی بود ترس از بد نوشتن و مجوز نگرفتن و ناگهان رسیدن به چهل سالگی و هیچ کتابی چاپ نکردن ...می ترسیدم ،می ترسیدم نتوانم به عشقم برسم ...نتوانم یک روز برای خودم ثابت کنم نوشتن در رگهایم جاری بود  و هست ...مثل همان کودکی و هفت سالگی و اولین داستانی که نوشته بودم و مادر می خواست به روانشناس نشان بدهد ...نمی دانم تا امروز چند نفر کتابم را خوانده ام ولی مطمئنم بالای پانصد ششصد نفرشده اند ...وخانم ها هم بیشتر ازکتاب خوششان آمده ...یکی از ارباب رجوع هایم هم از روی اسمم کتابم را خریده و با سرچ اسمم به وبلاگ ام رسیده ولی هنوز نظرش را ننوشته ...خوب این ها دیگر همه حرف اضافه است و من همین یک جمله می خواستم بنویسم علت این که در دادن کتاب دومم به انتشاراتی عجله نمی کنم این است که می خواهم دوباره بازخوانی اش کنم زوائد را بردارم و قضاوتها را حذف کنم هرچند هنوز نمی دانم دقیقا معنای قضاوت در داستان چیست ؟...و دیگر این که قسمت دوم کتاب مانده است و من هنوز وقت نوشتنش را ندارم ...امتحان دارم ، خسته ام ، تنبلم ، گرسنه ام ، و زندگی کنونی ام هیچ نظمی ندارد ...اما کائنات تو خودت همه چیز را درست کن ...

پ .ن 1...نازبانوی عزیزم مرسی واقعا متشکرم ازطرف من از مادر و حسن نظرشون تشکر کنین و بهشون بگین نسبت به نوشته من لطف دارن و واقعا منو امیدوارکردن بازهم ممنونم

پ .ن 2 :هنگامه خانم همشهری نونوایی سنگکی رو پیدا کردی ؟