رئیس صدایم می کند و می گوید :نرفتی آموزش و پرورش ...جواب می دهم نه یادآوری به من نکردند فراموش کردم ...لبخند می زند یعنی که برو ...هردفعه تصمیم می گیرم از اداره بزنم بیرون ...نیم ساعت طول می کشد تا سد ارباب رجوعها و همکاران را بشکنم ...درمسیر کوتاه بین اداره ما و آموزش و پرورش از مقابل دادگستری می گذرم قبلش هم بیمه آسیاست ...چقدردادگستری هایمان شلوغند ...چقدر مردمان ما مشکل حقوقی دارند ...زن زیبایی با شال بنفش آویزان به روی سینه اش به طرف خیابان می آید ...یک گروه زن و دخترچادری در کوچه بین خیابان و دادگستری هستند ...جوان ترینشان گریه می کند ...می گذرم ... بالاخره می رسم آموزش و پرورش  این یکی از همه جا خلوت تر است ... مسئول مالی تا مرا می بیند می بندد به توپ و تفنگ ...من می خندم و چیزی نمی گویم ...می گوید ...غر می زند ...حرص می خورد ...من لبخند می زنم ...مسئول کامپیوترش پسرک جوانیست ...می آید و به طرز لیست زدنم نگاه می کند ...می پرسد :رفرشش می کنید ...می گویم دارم هرکدام را ویرایش می کنم ...دراین فاصله مسئول مالی به جد و پدرجد و نیاکان و اباء تامین اجتماعی درود و رحمت می فرستد ...می خندم ...بعد می گویم شانس آوردید من مادرم و مادرشوهرم هردو معلم بازنشسته اند برای همین جوابتان را نمی دهم ...یاد دکترمی افتم که موقع مریضی ام به من گفته بود شما بیمه ایها نفرین مردمو دارید ...می خواهم یک همراه از همکاران پیدا کنم که با خودم برای ماموریت های این چنینی ببرم من کار کنم او حرف بخورد ...کارمند  بیمه بیکاری بهترین گزینه است ...حرف خورش حرف ندارد ...البته اگر اعداممان نکنند چون یک کم دیگر اجازه می دادم حتما برای عبرت دیگران سر در آموزش و پرورش به حلقه دار آویزانم می کردند و می نوشتند :نگاه کنید این آن کسی است که برای انجام یک ماموریت درون سازمانی بسیار آسان  یک هفته دیر به اداره ما آمد و به دین وسیله به سزای اعمالش رسید ...

من که این جا نشسته ام تا حالا جز خدمت به این مردم کار دیگری نکرده ام ...مخصوصا که من در مقامی هستم که بیشتر به حل مشکلاتشان می پردازد ...همیشه دل سوزانده ام و برایشان غصه خورده ام ...به نظرم حق نیست که همه جماعت بیمه ای را اگر بد بینشان هست با یک آتش سوزاند ...

پ .ن اینجا می توانید اولین نقدی که از کتابم در اینترنت پیدا کردم را بخوانید ...مرسی لیلا