فردا مصادف با شهادت ووفات دوشخصیت مهم اسلامیست ...همه مون می دونیم ...بحث من این نیست می خوام یه خاطره از این روز برای دوستای خوبم بگم سالی که تازه من وشوهرجان نامزد کرده بودیم یک شب قبل از یه همچین روزی پدرم برای شوهرجان تعریف کرد که نزدیک لوشان یه امامزده بناشده که منسوب به امام محمدحنفیه فرزند امام علی است و انواع واقسام معجزات داره که یکی ازاونها غلطوندن اشخاصیه که برای شفای جسم یاروح یا دل وحالا هرچی می رن کنار بقعه اش درازمی کشند وامامزاده اونهارو می غلطونه تا پایین یه مسافت تندشیب دارودوباره برشون می گردونه بالا وبیشترین معجزاتش رو هم در بیست وهشتم صفر  یعنی همین فرداانجام می ده ....من که قبلا این داستانوشنیده بودم ولی شنیدن کی بود مانند دیدن ...خلاصه شوهرجان هم کلی ابراز علاقه کرد که می خوادببینه وبرای اون روز برنامه ریزی کردیم ....این امامزاده در دامنه یکی ازکوههای اطراف لوشان واقع شده باورم نمی شد که اون همه جمعیت ویک عالمه اتوبوس ازشهرهای مختلف راهی اونجا باشن که مراسمش روببینن یااین که حاجت بگیرن ...

ازآخرین پیچ دامنه کوه که گذشتیم در فضایی که اون روز خاکستری ونیمه ابری بود گنبدطلای امامزاده دیده می شد ...یه مسافتی رو تابالارفتیم وبالاخره به خودصحن رسیدیم اولاازوسط امامزاده تا یه مسافتی از پایین کوه رو با چادر برزنتی ازوسط نصف کرده بودندکه باصطلاح زنونه مردونه بشه من ومامانم رفتیم قسمت زنونه واول بادختری مواجه شدیم که چشمهاش می درخشیدوسرتاپاش خاکی بود وهمه ازش می پرسیدن چه حالی داشتی واون جواب می دادچیزی نمی دیدم فقط صداهای اطرافم رومی شنیدم ..بعدچندتاعقب افتاده که به سبکی پایین می اومدن ویه زن چاق که به زحمت به طرف بالامی غلطید ..نمی تونستم باور کنم ...توی قسمتی که بالاخره تپه خاکی تموم می شد وبه پله می رسید اون قدر زنهاشلوغ کرده بودن که چیزی دیده نمی شد بنابراین من رفتم به طرف مردونه وبه چندتامتعصب که هی دادمی زدندنیااین ور توجه نکردم شوهرجان روپیداکردم ودیدم منقلبه بهش گفتم من چیزی ندیدم دستموکشید وبردطرف پله هایه بچه کوچولوی حدود سه ساله در حالت کاملاخلسه وخواب باچشمهای بسته درحال صعود ازپله هابود درازکشیده وسیخ شده ...وقتی می خواست ازپله بالابره انگارواقعا دوتادست نامریی زیرکمرش رو می گرفت ومی کشیدش بالا ...مخصوصا خیلی دقت کردم انرژی ونیرویی که اونوبالامی برد دقیقا اززیر کمرش بود...

من نه اون موقع نه الان نمی تونم در این مورد نظر بدم به این خاطر که نمی دونم اونجا چه اتفاقی می افته در موردش هم تحقیق علمی نکردم که بدونم چه نیرویی باعث این کارمیشه جز اعتقادشدید خودمردم ...

مادربزرگ پدری من ام البنین زن خیلی مقتدر وبداخلاقی بود خدابیامرز یه روز جمعه معمولی زمانی که مادرلوشان زندگی می کردیم میره امامزاده ودرازمی کشه که بغلطه بعدکه اتفاقی نمی افته به متولی مسجدمی گه این امامزاده شما خوب کارنمی کنه تقلبیه ...متولی ام بهش می گه  نه مادر دل توسیاهه ...ازاعتقادای دیگه مردم اون ناحیه اینه که اگه کسی اونجا بخوابه ونغلطه باید زود بلندشه واگرنه برای بارسوم می میره ...ازجمله زن چاقی که از بزحمت غلطیدنش گفته بودم اون روز به گفته محلیهامرد ....