گذر تلخ شب وهم بسی تاریک است
به آفتاب خیره می شوم همانی که یک روزی وقتی روی رنگ سبز برگهای در حال رقص بازی می کرد و من خیره اش می شدم و او با موجهای نور پر پیچ و خمش دلم را می برد به کهکشانها ...دلم اصلا برای چه می تپید ؟...اصلا برای چه می رفت ؟...کجا می رفت ؟...
ذهن نویسی می کنم ؟...ذهن نویسی در من نمی میرد ...
گفتن خدایا خدایا در من نمی میرد ...برای چه دعا می کنم ؟...مگر دعای من مستجاب می شود ؟...مگر کسی از آسمانها از کائنات مرا می شناسد ؟...
مگر کسی ناله های مرا ،خواهرم را ، مادرم رامی شنود ...؟...مگر کسی می بیند که پدر چگونه پشت خم کرده و گوشه های لبش را آنقدر جویده که کنده شده اند ...مگر کسی دیده او که امروز منتظر فرزندی باید باشد باید بخندد برقصد عشق بورزد اشک می ریزد و در هم شکسته ...او که هنوز معنای مرد شدن را درنیافته در انتهای یک کوچه تاریک به وهم یک شب موهوم زمستانی پیوسته و برف همواره آن قدر باریده که او را در خود فشرده و تو از شدت سرمای آن نمی توانی در این شبهای تب دار پر گردو غبار برفهای اطرافش را آب کنی ...
آیا می دانی معنای شب چیست ؟...می دانی تاریکی یعنی چه دخترک ؟...تاریکی یعنی غمی که لحظه ای گریبان تو را رها نکند ؟...شبی که می دانی هر صبح انگار روشن نشده و انگار آفتاب نیست و هوای خوب دیگر نمی تواند حال تو را خوب کند ؟...خسته ام ؟درمانده ام ؟مستاصلم ؟...من که بودم ؟...چه کردم ؟...اگر بهشت و جهنم تو همین جاست به من بفهمان مرا و ما را به کدام گناه بر سر دار کرده ای ؟...گفت آن یار کزو گشت سر دار بلند جرمش این بود که اسرار هویدا می کرد ؟...کدام سر ؟...کدام اسرار ؟...می خندم نومیدانه می خندم ؟...می گریم نومیدانه می گریم ؟...تلخم ؟...انتظار سخت است اما منتظر می مانم ؟...بعضی چیزها در من نمی میرد ؟...یاد می گیرم خشم را فراموش نکنم ؟...یاد می گیرم نمیرم زنده بمانم و بدانم که باید بمانم و تلخ نباشم نومید نباشم خشمگین نباشم ...هرز ننویسم ....هرز می نویسم زیرا من امروز نمی دانم کجای این گردون ایستاده ام ؟...چرا ایستاده ام ؟...چرا نفس می کشم ؟...چرا قلبم می زند ؟...و چرا می ترسم ؟...یادت است شیوا شعر می گفتی برای دخترک درونت ...دخترک در پس دیوار فرو می ماند ...هق هق اشک فرومرده در او ...ساکت و سرد به این گستره ظلمت شب می نگرد کی بود شهریور 73امروز به ان روزت می خندی ...نگاه کن شیوا ...این یعنی شب ...و روزی نیز هست که تو به این نوشته ات نیز بخندی ...می دانی خوب می دانی !اما
گذر تلخ شب وهم بسی تاریک است ...