آیا محاکمه کافکا را خوانده ای ؟، یوزف کی در کل محکومیتش نمی داند به چه جرمی محکوم شده است ...فضای رمان سیاه و بی اغراق نومید کننده است و آن قدر حقیقی که در حقیقت ماجراهای بی کم و کاست آن غرق می شوی ...انسان محکوم به زندگی ست و در فصل پایانی محکوم به مرگی ناخوانده ...یوزف نمی داند چرا دارد اعدام می شود ...نمی داند چرا به هر جا می رود همه جریان محکومیتش را می دانند تاجر، کشیش ،معاون ،رییس ،دوشیزه بورسنتر ،تیتورلی نقاش ...دخترکان و زنان دادگاه ...نه کی گمان می برد که داناست و موفق خواهد شد در حالی که هیچ چیز را نمی داند و همه چیز را سیاه می بیند ...در هیچ کجای کتاب نمی بینی کی به چه جرمی محکوم است و چرا اگر محکوم است آزاد است و زندانی نیست آیا اشاره ای زیباتر از این به محکومین به زندگی در زندانی به نام زمین وجود ندارد ...آیا حتی اگر هم اعدام نشویم خدا به ما مرگ نمی دهد ...؟کتاب تمام شد و آن را در کتابخانه ام گذاشتم ...با حسرت نگاهش کردم و اندوهی بی پایان مرا فرا گرفت که چرا این کابوس شوم تمام نمی شود ؟

مرخصی کلاس انگلیسی ام تمام شد ...ساعتها خیره می مانم به درس هایی که باید بخوانم و می بینم عقربه ها چه زود می گردند و من هنوز خیره ام با دهانی تشنه ...سری پر درد و دلی که ناخود اگاه پر از تلاطم عشق ها و نفرت هاست ...

چرا دهانم طعم شن خشک می دهد؟ مگر من قبلا جایی ؟در زندگی گذشته ای ، خوابی ...مرگی! شن خشک خورده ام ؟...شن خشک می جوم و دم بر نمی آرم ...همین ساعت کنار تو هستند پارگان جانم! صورتم را به شیشه خیالی می چسبانم و می بوسمت ...انتظار دارم تا تن ات را محکم در آغوش بفشارم ...؟...دلم برایت خیلی تنگ شده است ...آیا تو هرگز عاشق شده بودی ؟...آیا عشق تو این جا را می شناسد ؟آیا این جا را می خواند ؟...بگذار سایه های خیال هر دوی شما را در آغوش بکشم این روزها من با سایه و رویا و عشق ها و کینه ها زنده ام ...اگر در نظر بگیریم که قانون جذب درست است باید غم بخورم که چرا این همه تو عشق کوچولوی من فیلم پاپیون را دوست داشتی ؟

سرم را به شیشه مونیتورم می گذارم و چشمانم را می بندم و سعی می کنم پیشانی ام با پیشانی تو آن سوی شیشه ی خیال مماس شود ...

تو را من چشم در راهم