تولدت مبارک مردادی جدید
می دانم باید امروز خیلی شاد باشم ، اما شادی ام نم اشک و نم غم دارد ...آسمان ابری ست و خودم شبیه آدمی شده ام که دلش می خواهد زمین و زمان را بجود ...متاسفانه این روزها دامنه نفرت من از اطراف و اطرافیانم لحظه به لحظه بیشتر می شود ...می دانی هزار فریاد در گلو داری و نمی توانی به بیرون پرتابش کنی می ترسی می ترسی و می دانی که ترس به شدت برادر مرگ است ...آخ کودکی بی بازگشت شیوای ترسویی که از بادهای تند می ترسید و در آغوش مادر پنهان می شد ...خدایا دست بگشای دیگر خانواده ام می ترسند از این همه باد تند که بر ما می وزد ما را در آغوش بگیر ...ما بندگان مظلوم گوسفندت می ترسیم ...ما بیش از اندازه تنهاییم و فکر می کنم تو جایی زمانی مکانی گفته ای که یاور تنهایانی ...بگذار این تنهایی زیبا فقط زیبنده تو باشد به حرمت این همه سال که با یاد تو سر کرده ایم چشمان ملکوتی ات را به سویمان باز کن ...الم نشرح لک صدرکت را کار بینداز ...دیگر طاقت ندارم ...ان الله مع الصابرینم دیگر کار نمی کند
...فکر کنم باید به دکتری ،حکیمی ،جلادی جهت اسان سازی خودکشی مراجعه کنم بس که نومید شده ام ...
پ ن 1...دخترک عزیزم تولدت مبارک عشق کوچولوی نادیده ام به زودی عمه می آیم و غرق در بوسه ات می کنم ...می بینید که فحش خورمان ملس شد !...باور نمی کنید به جان عمه ام !
پ .ن 2... یادت هست آهنگ متن فیلم پاپیون را برایم با سوت می زدی و من هرچه فکر می کردم یادم نمی آمد مربوط به کدام فیلم است ؟...بالاخره گوشی ام را عوض کردم ...خسته و کوفته نشسته بودم و ناگهان به فکر افتادم سری به آرشیو موزیک همسر بزنم آخر بازهم گوشی او به من رسیده ...آه این خود موزیک متن پاپیون است ، ذرات موسیقی در روح و جانم نقش می زنند ...پلک خسته ام را می بندم ...عروسکم ...گریه نکن آن دوران گذشته این دوران هم می گذرد ...آه می دانم مردانه گریه می کنی ...اما گریه که عیب نیست ...کمی سبک می شوی ...قرار است ده سال دیگر اگر من در شهر سوار بر دوچرخه به سر کار بیایم کسی مرا با انگشت نشان ندهد ...همسرم می گوید با این اوصاف هفتاد سالگی هم دوچرخه می نشینی ...می غرم :نود سالگی هم خواهم نشست چی فکر کردی ؟...می خندد :در این دوماه دو سال شکسته شدی ...وای به هفتاد سالگی ...
شب به آینه نگاه می کنم حق با اوست ...همه فرق سرم پر از موهای سپید است ...دور چشمان بی نورم هاله های بزرگ قهوه ای نقش بسته ...لک روی گونه هایم بیشتر شده است ...می خندم این پیری به خاطر تو را دوست دارم ...وقتی باز گردی دوباره جوان خواهم شد ...دوباره خواهم خندید ...دوباره خواهم توانست صبحها به آفتاب و سبزه و برگ و خورشید سلام بگویم ...می دانی چقدر شعر باز آمدی باز آمدی رضا رویگری را دوست دارم مربوط به فیلم دخترم سحر بود انگار ...می خواهم برایت بخوانمش وقتی بیایی اگر بغض امانم دهد ...اگر خشم بگذارد ...اگر روزگار مجال دهد ...آه این دلتنگی را انگار پایانی نیست ...دهانم باز طعم شن خشک می دهد ...
پ. ن ۳...فردا تولدتوست ...هیچ وقت فکر نمی کردی تولدی این چنین داشته باشی نه ؟...سیزدهم به دنیا امدی و پدر برایت یک روز بعد شناسنامه گرفت ...اولین سال تولدت یک کیک با خامه صورتی داشتی ...و تی شرت و شلوار حوله ای به رنگ کیک ات با لبه دوزی سورمه ای پوشیده بودی ...خنده ات برای فوت کردن شمع و حمله ات به سوی کیک از یادم نرفته ...کسی چه می داند شاید خدا دلش برای ما سوخت و همین یکی دو روز تکلیف همه مان را روشن کرد ...دوستت دارم