حال این روزهای من ، حال غریبی ست ، دیده اید مردمانی را که حافظه شان را از دست می دهند و بعد به همه اشیا و اجزا با دیده تردید می نگرند ،انسان هراسیده ای که از هرصدایی می رمد از هر سکونی می ترسد از هر حادثه ای فرار می کند ...انسان منتظر و ترسانی که سعی می کند ترس ها را عقب براند ...

...زندگی من این روزها شبیه به آینه شکسته ایست که من ،یک زن تنها و خسته به آن خیره ام و از تکه تکه های آن به شکستگی های خودم نگاه می کنم ...عصرها دلم می خواهد گریه کنم ...دور تا دور اتاق می چرخم و انگار گم کرده ای دارم ...یا ساعتها خیره می شوم به صفحه جادویی تلویزیون و سریالهای آبکی و بی مزه نگاه می کنم و می خندم ...دارم سعی می کنم شیوا را پیدا کنم ..شیوایی که سالها بود گم شده بود ...اویی که در قالب یک جسم مطیع با یک روح سرکش  مسیرتعیین شده را می پیماید  ، و لحظه ای از رفتن نمی ایستد بعد ضربه های مختلفی به او وارد می شود هر ضربه جایی  از روح و جسم اش را می شکند ...هر ضربه ای کمی از قدم های او را لرزان می کند...جسم ثابت و مطیع است اما روح از درون مدام سیخونک می زند که این روش آزادگی نیست ...و چه بد است درگیر جنگ روح و جسم بودن ...خسته ام اما می خواهم بلند شوم ...شکسته ام اما می خواهم ترمیم شوم ...پس دستهای مریض و شکننده ام را به زانوان لرزان بی قدرتم می گذارم و بلند می شوم محکم ، صبور ،سخت ،سربه زیر و تنها ...

پ .ن1  ...شما عزیزان چقدر همراهم بودید امروز صبح که از سفر برگشتم و کامنتهای پر از محبتتان را دیدم اشک شوق چشمهای خسته ام را لبریز کرد ...باید بنشینم و لینکهایتان را بگذارم تا سر فرصت همه شما را بخوانم ...

پ .ن 2...خواهرزاده شیرینم دیانا پس از شنیدن اعلام ساعت 16از تلویزیون از بابا ابی می پرسد :بابا ابی ،ساعت چنده ؟...پدر جواب می دهد :شانزده ...دیانا می گوید :اون ساعت رو نمی گم ساعت خونه رو می گم چنده ؟...

پ .ن 3...دیانا با همسرم بازی می کند ...همسرم او را سوسانا صدا می زند ...او می خندد و می گوید من گرگم ...من ببرم ...من گربم ...و بدین وسیله حیوان جدیدی را ثبت می کند ...گرب ...

پ .ن 4...نوزاد جدید خانواده ما نوزاد متفکری ست ...دستها را زیر چانه می گذارد و بادقت خیره می شود و وراندازت می کند ،تولد همیشه زیباست ...جاودانه باد زیبایی ها ...