ارواح عالی منتظر 1
عصر یک روز گرم بهاری ست ...روی تخت آهنی مشکی عهد عتیقم نشسته ام این تخت را پدر وقتی عمو هوشنگ در تبریز دانشجو بوده برایش خریده بود ، این تخت از عمو دکتر به من رسیده ...هرچه بیشتر به فرمولها و مسائل الکترونیک خیره می شوم کم تر می فهمم ...
چند هفته قبل وقتی از تهران بر می گشتم با خانمی به نام فکور آشنا شدم ...نمی دانم من و آن خانم سر صحبتمان چطور به روح و اجنه کشید که در توقف اتوبوس بین راه روی میز رستوران ایشان به من یاد داد که چطور می توانم به صورت حتی نوشتاری احضار روح کنم ...از من پرسید: از مردگانت چه کسی را دوست داری؟ و من گفتم از همه بیشتر بابابزرگ مصطفی و او از پدر بزرگ خواست برای من یک گل بکشد ...و خلاصه این شد که این شد ...ما رسیدیم خانه و دست و صورت نشسته ، نشستیم به احضار روح و مرجان هم با چشمهای وق زده از من خواست روح پسر همسایه شان را که از سرطان مرده بود را احضار کنم و از پسرک خواست عکسی برایش بکشد و او نیم رخی کشید که مرجان قسم می خورد دقیقا مثل مادرپسرک است ...کلی برای پسرک اشک ریختیم و بعد من دوباره از بابا بزرگ مصطفی خواستم بیاید و پیغامی به من بدهد او برایم یک تخم مرغ کشید و در داخلش یک جنین انسان نقاشی کرد من با حیرت پرسیدم :بابا بزرگ آیا کسی از فامیل بارداره که من نمی دونم ؟و او برایم نام خواهرم را نوشت و وقتی دفعه بعد به شهسوار رفتم در کمال حیرت دیدم قضیه درست است و خواهرم به مادرم هم حتی موضوع را نگفته بوده ...اوایل خیلی ذوق می کردم که مدیوم خوبی ام و ارواح عالی خوب به دیدنم می آیند اما ارواح عالی گاهی هم سر به سر آدم می گذاشتند و شب ها ناگهان مثل بختک به سراغت می آمدند ...و تو خوف می کردی این کار را ادامه بدهی ...تا این که نیکتا به خانه مان آمد و بساط احضار ارواح را دید ...قبل از هرچیز بگویم که نیکتا مثل گربه خوشگل و سپید رو و موبور و تپل بود و بدیهی بود که روح های ایرانی ای که ما احضار می کردیم دست از سر دختر لاغر دماغویی مثل من بردارند و بروند سر وقت او ...
ادامه دارد ...
پ .ن 1...ای بابا شما به اندازه من شکمو نبودید اما واقعا کامنتهایی هم که گذاشتید خوشمزه بودند ببینم زندان آسمان شما دستور خورش خلال را دارید ؟...من عاشق طعم های جدیدم به همان اندازه که همسر و پسرم از آن متنفرند ...قابل ذکر است من از همین حالا می توانم به اندازه تمام عمرم مایه کتلت درست کنم و آن ها می توانند تا صد سال آینده شام ها کتلت بخورند و خسته نشوند...اینطوری ست دیگر استعداد کدبانوگری آدم شکوفا نمی شود .
پ .ن 2...بر سر دوراهی :
چه می شود من زبان را کنار بگذارم و ادامه رمان هایم را بنویسم ؟...اگر زبان را کنار بگذارم کن فیکون می شود ؟یا نمی شود ؟...اگر ادامه رمان هایم را ننویسم چه اتفاق مهیبی می افتد ؟...شمس در طوبی طلایی و ایلا در موجهای سرگردان هر شب مرا خواب نما می کنند؟...شما بگویید چه کنم ؟