ارواح عالی منتظر 3
صبحانه که می خوردیم با هیجان موضوع را برای مادر نیکتا که خدا حفظش کند واقعا خانم نازنینی ست تعریف می کردیم ، اما نیکتا خیلی سردماغ نبود درست است که می خندید ولی خیلی خسته به نظر می رسید ...تا چند ساعت توانستیم خوب درس بخوانیم ، حدود ساعت چهار دیدم نیکتا می خندد پرسیدم :ساسان اومده ؟...گفت آره ...با صدایی جیغ مانند در حالی که می لرزیدم گفتم:زود باش ازش بپرس چرا منو اذیت کرد؟...قبل از این که نیکتا بپرسد ، ساسان با دست نیکی نوشت :من از تو خوشم اومده ؟...من جیغ زدم :لازم نکرده ...او یک چهره ترسناک کشید و ما زدیم زیر خنده ...کلا بساطی بود یک لاس وگاسی که این آقا روحه با ما به راه کرده بود ...بالاخره من جدی شدم و پرسیدم علت ماندن اش در خانه نیکتا چیست ؟که آقا زحمت کشیدند و نوشتند در سال نمی دانم پنجاه و چند با یک رنو و خانمش تصادف می کنند این تصادف منجر به مرگ بود و روح او سرگردان مانده و خلاصه کلام این که همسرش شبیه نیکتا بوده ...نزدیک شش من هرچه که باید از فرمول و هذیانات روحی و تلقینات مردگان به مغزم تزریق می شد ،شد و گفتم می خواهم برگردم ...پدر و مادر نیکتا و مادربزرگ نازنینش هم بودند و گفتند: ما تو را تا شهرداری می رسانیم که بتوانی سریع تر ماشین بگیری و برگردی لاهیجان ...من در حال لباس پوشیدن بودم و طبق معمول در حال هره کره با نیکتا که ناگهان نیکتا خم و راست شد و چانه اش چرخش بدی به سمت چپ یا راست گرفت ...من در حالی که با حیرت سعی می کردم آرامش کنم مادر نیکتا را صدا کردم ...او را آرام روی تخت نشاندیم و مادرش دوید که برایش آب قند بیاورد ...من نازش کردم و گفتم :چه بلایی سرت اومده ؟..و او به جای جواب دادن فقط بلند بلند گریه می کرد ...مادر نیکتا سالها قبل از ازدواجش پرستار بیمارستان بود به هرطریقی بود نیکی را آرام کرد و بالاخره ما سوار بر اتومبیل آنها به سمت شهرداری رفتیم من از ترس دیگر با نیکتا حرف نمی زدم می ترسیدم واکنش نشان بدهد و بعد پدر مادرش ما دو تا را دعوا کنند که این احضار روح را تو یاد این بچه دادی و این چه بساطیه که راه انداختید ولی خیالم کج بود و پدر مادر نیکتا بیش از اندازه صبور و آرام بودند ...پدر نیکتا جلوی یک قنادی نگه داشت و پرسید هرکدام چه بستنی ای می خورید ؟...هر کدام که بستنی ها را اعلام کردیم ناگهان نیکتا فریاد زد :مغز ...بعد قاه قاه شروع کرد به خندیدن و ما هم پشت سرش برای این که جو را طبیعی نشان بدهیم خندیدیم ...آنها آنقدر ماشینشان را نگاه داشتند که من فس فسو بستنی ام را بخورم و روانه شوم کلی نیکتا را بوسیدم و مثل یک کاسه داغ تر ازآش مرتب به مادرش خواهش می کردم که نیکتا را تنها نگذارد ...
چند روز بعد نیکتا صحیح و سالم به خانه مان امد وبرایم تعریف کرد که به ساسان فحش داده و او دیگر رفته اما تا قبلش دیگر سیاهی دیده و هی آینه تکان می خورده و قندان جابجا می شده و هزار ادا اطوار دیگری که این ساسانه برایش درآورده ...
موضوع احضار ارواح همین جا ختم نشد چون خانم فکور به ما گفته بود که مثلا شما می توانید حتی با امام زمان هم صحبت کنید یک بار ما به خودمان اجازه دادیم و او را هم خواستیم و یادم هست پرسیده بودیم :آقا ما بریم روسری سر کنیم ؟و یادمان نیست او چه جوابی داده بود ...به او گفته بودیم تصویری از خودت بکش و او باشکوه ترین نیم رخی را که یک طرح خودکاری بتواند بکشد کشیده بود ...مثلا از او پرسیده بودیم که پرچمت را بکش و او پرچم محمدرسول الله را کشیده بود یعنی یک پرچم و داخلش لااله الاالله ...
بعدها شنیدیم افراد ضعیفی مثل ما فقط می توانند جن احضار کنند و جن ها حتی خودشان را به جای روح های مقدس هم جا می زنند برای همین سعی کردیم جا برویم آخرین باری که من این کار را کردم و غلط کردم یک روز غیر پنج شنبه تنهایی رفتم وادی شهسوار ، نشستم سر قبر پدر بزرگم و دفتر خاطراتم را که در کیف ام بود درآوردم و دست و خودکار را روی کاغذ گذاشتم بعد جمجمه و استخوان پشت هم بود که دستم نا خود آگاه می کشید و من دوپا داشتم دوتای دیگر هم قرض کردم و از قبرستان زدم به چاک و تا مدتها این کار را نکردم و حالا هم چون بچه دارم می ترسم این کار را کنم یک بار روحی جنی چیزی بیاید به خانه مان و آن وقت ؟...
من هم مثل همه شما در موضع لاادری هستم و در این مورد همین قدر می دانم اما معتقدم نیرویی بالاتر از نیروی خداوند نیست و اگر با تمام وجود به او و حضور پر قدرتش در زندگی ایمان داشته باشی بدترین جنها و دیوها و هیولاها و خبیث ترین روح ها هم نمی توانند تو را از جایت تکان بدهند جز همین انسان پدر سوخته بی مرام که خودت باشی البته بلانسبت شما و دوستان ...
پ .ن ...چون هیچ کدامتان جواب بر سر دوراهی من را ندادید من زبان را رها کردم و الان سبک سبک شده ام و به زودی هر دو رمانم را تمام می کنم و به امید خدا موجهای سرگردان مجوز می گیرد و طوبی هم نمی گیرد !خوب از آن جایی که نومید شیطان است ،حالا یک فکری برایش می کنیم ...خدا را چه دیدی شاید ممیز طوبی طلایی هم مثل ممیز من جر می زنم خیلی سختگیر نبود ...بانوی دوچشم مرسی عالی بود ...