خلوت مبهم
تصویرمحوم روی شیشه اتومبیل افتاده ...اتومبیل به سرعت می گذرد و من به آسمان نگاه می کنم ...تصویرم در شیشه پنجره اتومبیل منهای لکه و چین و چروک است ...همسرم می گوید ...دراز بکش و به آسمان آن طرف نگاه کن ...انگار دریاست که دارد موج می زند ...من حوصله دراز کشیدن را ندارم ...گردن ام را خم می کنم و نگاه می کنم ...دریاست بالای سرمان ،تیره و کبود ...حرف می زنیم و می خندیم ...عصبانی می شویم و به هم می پریم ...ترس های من می میرند و گاه زنده می شوند ...فکر می کنم وقتی می ترسم می خندم و می لرزم ...هروقت از زلزله می ترسم ،می لرزم و می خندم ....هروقت هیجان زده ام می خندم ، هروقت دلم پر است گریه می کنم ...چه سنگ شده این روزها دلم ...گریه ام نمی گیرد ...از بازی های روزگار خنده ام می گیرد ...از عجیب بودن و پیچیده بودن و در عین پیچیدگی ساده بودن روزگار ...این روزها دستهایم را مقابلم می گذارم و نگاه می کنم ...من به دنبال دستهای لاغر شیوا هستم که چه تند قلم روی کاغذ می دواند و بعد محو تماشای دستهایی می شوم که مچ بند بسته اند و به سرعت کلمات را تایپ می کنند ...من گوشه ای می خواهم که با شیوا خلوت کنم ...او را بیشتر بشناسم ...دنبال دبیر ادبیات چهارم دبیرستان ام بگردم و به او بگویم من اشتباه می کردم من خودم را کامل نمی شناسم اما راههایم را دارم می شناسم دارم بین اصول و دین خود ساخته التقاطی ام پل می زنم دارم یاد می گیرم به مادر بودن ام بیشتر فکر کنم ...به ارسام که این همه در این گردون تنها مانده بیشتر بپردازم ...
این روزها مبهم ام و برای رفع این همه ابهام دنبال کلید و چراغ می گردم ....
چقدر دلم می خواهد این همه زود استخوان های بیمار پیدا نمی کردم تا می توانستم به ایروبیکم ادامه بدهم ...خنده ام می گیرد وقتی یاد چهره دکتر می افتم وقتی عکس زانوان و مچ دستهایم را دید ...و گفت متاسفم ...اما من متاسف نیستم ...چون به خوب شدن امیدوارم ...
پ .ن...فردا دیگه باید لینکدونی ام رو به روز کنم با یه عالمه دوستهای جدید