دچار یک حالت خاص شده ام ، دلم می خواهد یک گوشه ای زیر آفتاب نه خیلی گرم بنشینم و باد ملایمی به من بوزد ...من خیره شوم به نوک انگشتان پایم و فکر کنم چرا نوک انگشتان پا تغییری نمی کنند ولی سر و صورت چروک و لک و طاسی بر می دارند ...بعد فکر کنم که که بودم ؟...که شدم ؟...چه بودم ؟...چه شدم ؟...

دیده اید آدم ها را با صفات حیوانی گاهی صدا می کنند ؟...من کودک که بودم پدرم همکاری داشت که مرا اردک صدا می کرد ...مادرو پدرم هروقت از دستم عصبانی می شدند به من می گفتند :مارمولک ...خیلی نفرت انگیز است ...هنوز هم که یادم می اید احساس ترس و غربت و تنهایی می کنم ...در دوران دبستان تا راهنمایی حیوان خاصی نبودم اگر ضرورتی بر تشبیه حیوانی بود می شدم حیوان !

در دوره دبیرستان ماندانا به من می گفت تو چون کبوتر ساده و چون مار هشیاری !...خوب این هم خوب بود هم بد ...چون ممکن بود صفات بد مار را هم داشته باشم ...ازدواج که کردم همسرم مرا (
چیشنک )گنجشک صدا می زد و می گفت تو به شدت شبیه گنجشکی ...منظور او شباهت صورت من با صورت گنجشک بود نه شخصیتم ...خوب این هم خوبی ها و بدی های خودش را دارد ...چون گنجشک ها هم به شدت دیوانه اند کافیست گاهی بنشینی و به حرکاتشان خیره شوی می بینی که چطور سرگردان اند و هیچ هدف خاصی را دنبال نمی کنند ...

این روزها دارم روح و روانم را می کاوم البته اگر بشود اگر بشود بین این در فضا بودن ، کارهای ناتمام ،داستانهای درذهن نوشته شده ، رمانهای ناتمام و شیوای متفکر و خموش این روزها پل بزنم ...که اگر بشود بتوانم شیوایی شوم که روزی خیلی دوستش داشتم و شاید حتی بهتر از آن ...گوشه ای برای خودم اتاقی از آن خود ساخته ام ...نگاهش که می کنم از شوق می لرزم می دانم که به زودی ویرایش و اتمام طوبی را در پیش دارم و مجموعه داستانم را ...و موجهای سرگردان غریب افتاده ام را و ...و ...و ....

پ .ن 1.آوامین جان ته دل من غصه هنگامه را دارد و یک سری غصه خاص دیگر ...مگر نشنیده ای که می گویند: دل بی غم در این عالم نباشد ...اگر باشد بنی آدم نباشد...