کجایی لاغری ؟....
تا به حال چند بار برایم پیش آمده نه این که بار اول و آخرم بوده باشد ؟ولی باز ادب نمی شوم ...چرا من فکر می کنم هنوز سایزم بین سی و چهار تا سی و شش است امان از گذر زمان و ازدیاد سن و بالا رفتن سایز ...بدترین حالت زمانی ست که یک دوست مدت ها تو را ندیده و وقتی می بیند ...چشمهاش قد نعلبکی می شود و دهانش را می گشاید و فریاد می زند :وای چقدر تو چاق شدی !!!!! یعنی آن لحظه مرگ برایت بهتر است حالا فرقی نمی کند یا باید خودت را بکشی یا او را ...مثل این حالت برای من در بابلسر پیش آمده بود نه سال پیش در همایش کشوری سوپروایزرها ...بعد از مدتها خواهر دوستم را که همکارمان در رباط کریم بود و حالا در کانادا زندگی می کند دیدم و او پشت سر هم تکرار می کرد :وای شیوا چقدر چاق شدی ؟...بعد یک حس خشم شدید در من می جوشید و من آن را کنترل می کردم و از حال خواهر ها و مادرش می پرسیدم ، او جواب می داد و بعد دوباره ناگهان می گفت :وای من نمی تونم باور کنم تو اینقدر چاق شده باشی ...بعد من چشمهایم حالت گرگ و برق چشم او را زمانی که می خواست شکارش را بدرد به خود می گرفت ولی غرشی درونی می کردم و از مثلا یک موضوع دیگر می پرسیدم ...او جوابم را می داد و دوباره مکثی می کرد به زمین خیره می شد و بعد فریاد می زد :چرا آخه این همه تو چاق شدی ...؟...من بالاخره جواب دادم :ای بابا الهام من اونقدر ها هم که تو فکر می کنی چاق نشدم ...و آن بیچاره دیگر سکوت کرد ...بعدها وقتی به تفاوت وزنم فکر کردم بین آخرین باری که الهام من را دیده بود و آن زمان همایش به حیرت الهام حق دادم آخر من خودم که نمی فهمیدم یعنی باید توپ می شدم و روی زمین می غلطیدم تا باور کنم که چاق شده ام ؟...من پانزده کیلو چاق شده بودم و این برای یک دختر باربی !!!!!!!یعنی فاجعه ...
این حس باربی بودن حالا مگر مرا رها می کند مثلا یک بلوز پشت ویترین می بینم و با اعتماد به نفس می روم می خرم بعد می آیم خانه و می بینم دارم عملا در آن منفجر می شوم بعد دست از پا دراز تر بر می گردم و با یک کت و دامنی ...کت و شلواری که فری نیست و مثل بچه آدم سایز دارد عوضش می کنم حالا شانس می آورم که گاهی عوض اش می کنند واگرنه مجبور می شوم هدیه اش کنم به کسی ،دوستی ...کجایی لاغری؟ که یادت به خیر ....
پ .ن ...کتاب باده کهن استاد فصیح به صفحات آخرش رسیده ساعت یک صبح شده بود مجبورشدم بخوابم تا بتوانم برای سحر بیدارشوم ولی همین طوری اشک بود که ازگوشه چشمانم روی صورتم رژه می رفت ...او در این کتاب به شدت تحت تاثیر تفسیر قرآن از دید خواجه عبدالله انصاری بوده و به حق به موضوع جالبی پرداخته که در آن از جلال آریان خبری نیست ولی در گردابی چنین هایل هنوز جلال آریان هست و به کارهای خیر بیشتری مشغول ...انگار گردابی چنین هایل آخرین کتاب آقای فصیح بوده ...روحش شاد باد ...