ترسهای من (2)
هروقت این روزها خبری شنیدم ،گوش هایم را گرفتم و لرزیدم ...حالت شخصی را دارم که می داند می خواهد بمیرد ولی نمی خواهد با چشم باز بمیرد...یادت هست که دانستن مردن است ...نمی خواهم بدانم می ترسم که بدانم و نتوانم هجوم حقیقت تلخ را تحمل کنم ...من می ترسم خون ببینم می ترسم مرگ ببینم می ترسم از بی رحمی و خشونت می ترسم نمی خواهم هیچ چیز بدانم می خواهم مسیر روبرویی ام صاف باشد دور و برم فقط درخت باشد و هیاهوی رقص برگها در باد ...دلم می خواهد روبرویم فقط آسمان آبی باشد نسیم ملایمی بوزد و من در باد چشم فرو بسته دست بگشایم و پیش بروم ...
دستانت را گرفتند
و دهانت را خرد كردند
به همین سادگی تمام شدی
از من نخواه در مرگ تو غزل بنويسم
كلماتم را بشويم
آنطور كه خون لبهايت را شستند
و خون لبهايت بند نمي آمد
تو را شهيد نمي خوانم
تو كشته ي تاريكي هستي
كشته ي تاريكي
اين شعر نيست
چشمان كوچك توست
كه در تاريكي ترسيده است
در تنهايي
گريه كرده
اعتراف كرده است.
نميخواهم از تو فرشتهاي بسازم با بالهاي نامرئي
تو نيز بي وفا بودي
بی پروا می خندیدی
گاهي دروغ مي گفتي
تو فرشته نبودي
اما آنكه سينه ات را سوخته به بهشت می رود
با حوریان شیرین هماغوشی می کند
با بزرگان محشور می شود
تو بزرگ نبودي
مال همين پائين شهر بودي.
مي دانم از شعرهاي من خوشت نمي آيد
مي گفتي: "شعرت استخوان ندارد
قافيه و رديفش كو؟"
حالا ويراني ام را ميبيني؟
تو قافيه و رديف زندگي ام بودي.
اين شعر نيست
خون دهان توست كه بند نمي آيد.
شعر از الیاس علوی
پ .ن ...روزی که پست ترسهای من (1)را نوشته بودم دوست عزیزی این شعر را برایم فرستاد ...خیلی زیباست دلم نیامد شما آن را نخوانید