تاوان آینده
امروز به موضوع جالبی برخورد کردم گفتم برای شما بنویسم ...ارباب رجوعی دارم که قرار است بازنشسته شود و چندسالی اسیر بوده و چند درصد هم جانباز است و حالا برای اساس برقراری و هماهنگی سابقه عادی و دوران اسارت و جانبازی و شهادت و چه می دانم از این جور بندها دچار مشکلات سیستمی و مجبور به ثبت کار در کال سنتر خدمات ماشینی شدیم ...این آقا چندباری رفته و آمده و امروز به او گفتم بنشیند تا مستقیم به آقای ن زنگ بزنم ...در فاصله ای که داشتم پرونده اش را از داخل قفسه مخصوص پرونده ها بر می داشتم (حتما فکر می کنید چقدر میزم مرتب است اگر به تامین اجتماعی لاهیجان آمدید و به هم ریخته ترین میز را دیدید بدانید میز من است )آقا گفت :خانم رفته بودم جایی برگشتم خونه دیدم دخترم موهاش رو رنگ کرده و ابروهاش رو برداشته ...من ام زدم از خونه بیرونش کردم ...یعنی قیافه من دیدنی بود !اول یک جیغ بنفش کشیدم :برو یک ماه دیگه بیا من دیگه کارِت رو انجام نمی دم !...بعد با عصبانیت دستم ناخوداگاه دنبال چیزی می گشت به گمانم قندانی ...پانچی ...بعد ارباب رجوع خندید و گفت :ای بابا خانوم دختره کوچیکه دیپلم داره ! من گفتم :آقا دختر تو انسانه !یعنی چی هی دختره دختره می کنی !...ارباب رجوع حرفم را قطع کرد :آخه N9خانم باید رنگ به این روشنی بگذاره ؟...من جیغ زدم :برخوردت باهاش خیلی بد بود! انداختی اش از خونه بیرون که کجا بره؟ بره خونه دوستش موهاش رو رنگ کنه ؟پس فردا یه کار بدتری کنه ؟...اگه پسرت یک کاربدی کنه از خونه بیرونش می کنی ؟...ارباب رجوعم این قدر مظلوم شده بود که دیدنی بود :من فقط یه دختر دارم ...من هم مگر از منبر پایین می آیم :دیگه بدتر ...
بعد اینقدر ارباب رجوع آمد که نتوانستم پیشنهاد بدهم که امروز بدون هدیه به خانه نرود ...ولی چشمانش پر از غصه شده بود وقت رفتن به مسئول مستمری گفت :اصلا من نمی دونم چرا این همه بلا سرم اومد و هشت سال اسیر بودم ...من خندیدم :من می دونم به دلیل این کار بد آینده ات بود ...دست گذاشت روی چشمش :در اون مورد هم چشم ...امیدوارم این پدر مهربان امروز با یک لبخند کوچک و نوازشی و بوسه ای دل دخترکش را گرم و شاد کند ...