چرا درس می خواندم؟ ...داشتم فکر می کردم چرا همیشه درس خواندن برایمان اهمیت ویژه ای داشت ،تا خودم را شناختم مامان زهرا می گفت :شیوا ، تو باید درس بخوانی تا دکتر شوی !...حال چرا مامان زهرا می خواست تبسم و من حتما دکتر شویم ...شاید چون همیشه عمو هوشنگ برایش الگوی برتر بوده ...من عمویی دارم که در نوع خودش بی نظیر است ،بسیار باهوش و فوق تخصص جراحی اطفال ...درچشم مامان زهرا عمو هوشنگ موفق ترین فرد فامیل بوده ...وقتی عمو درس خواند و دکتر شد توانست کلاس زندگی اش را تغییر دهد و این از عهده هرکسی در آن دوره بر نمی امد ...بالطبع مامان زهرا برای ما یک زندگی ایده ال آرزو می کرده زندگی ایده آلی که خودش به ان نرسیده ...تبسم که تکلیفش مشخص بود ...از همان بچگی نافش را با پزشکی بریدند و رفت پی کارش ...ولی من چون گنجشکک مسخره داستانهای کهن مدام ازین شاخ به آن شاخ می پریدم ...

مرد شش میلیون دلاری می دیدم تصمیم می گرفتم مرد شش میلیون دلاری شوم ...زن شش میلیون دلاری هم نه ...حتما مرد شش میلیون دلاری ...سربداران می دیدم تصمیم می گرفتم شیخ حسن جوری شوم ...فاطمه نه حتما شیخ حسن جوری ...هروقت عموهوشنگ را می دیدم به خودم می گفتم من باید دکتر شوم ...هروقت عموحمید را می دیدم تصمیم می گرفتم رزمنده اسلام شوم و صدام حسین کافر را بکشم ...خدا نمی کردتلویزیون فیلم فضایی می داد من باید فضانورد می شدم ...خدا نمی کرد اسکی باز می داد من باید اسکی باز می شدم ...وای خدای من خدا نمی کرد گوکوش را می دیدم من باید حتما خود گوگوش می شدم ...خدا نمی کرد تلویزیون زندگی خاندان پهلوی را نشان می داد خوب بالطبع من نمی توانستم دختر شاه شوم پس باید زن پسرش می شدم ولی چطو.ر باید زن او می شدم آخر کجا باید پیدایش می کردم پدرم وزیرش بود دختر شایسته ایران بودم ؟ملکه زیبایی بودم ؟...

اگر کسی از هنرپیشه ای تعریف می کرد من باید هنرپیشه می شدم ...اگر کسی از وکالت حرف می زد من باید وکیل می شدم ...اگر کسی حرف قضاوت می زد من قاضی می شدم ...خدای من چه خبر بود ؟در سر من چه می گذشت ؟...

ادامه دارد