حکمت درس خواندن شیوایی 2
یاد نگرفته بودم درس را برای درس بخوانم وقتی معلم هایم مرا برای دروس شفاهی پای تخته می بردند اگر بلد بودم که مثل بلبل جواب می دادم ، اگر بلد هم نبودم باز مثل بلبل جواب می دادم ...نه آنها هرگز اعتراضی نمی کردند من طوری با کلمات بازی می کردم و آنقدر به سرعت حرف می زدم که آنها بیشتر به حرف زدن بلبلی ام توجه می کردند ...البته این حالت خیلی کم پیش می آمد ...به لطف مامان زهرا من بیشتر اوقات درس هایم را بلد بودم ...اما من یاد نگرفته بودم درس را برای درس بخوانم همین که نمره ام بیست یا نوزده می شد راضی بودم و فکر می کردم شاگرد زرنگی هستم !...مثلا گاهی ریاضی کم می شدم بخصوص روزهایی که خوب تمرین نمی کردم و حواسم جای دیگری بود و دقت کافی نمی کردم نمره ام ناگهان کم می شد وقتی به خانه بر می گشتم چهره کسی را داشتم که شش جفت کشتی که در کل زندگی داشت در شش دریای مختلف غرق شده و کل اموالم از بین رفته وقتی وارد می شدم ،مامان زهرا به دیدن قیافه ام همه چیز را می فهمید ،می پرسید :ریاضی چندشدی ؟...من می گفتم :مثلا پونزده یا شونزده واومی گفت :غلط کردی !این اتفاق معمولا اوایل سال می افتاد وقتی که یک روز مامان زهرا وقت نداشت با من کار کند یا مرا به زور کشیدن گوش روی درس بنشاند ...بعد بلافاصله بعد از کم گرفتن برایم معلم می گرفت معلم خصوصی چهارم و پنجم من جناب آقای رخ فروز بود که امیدوارم هرجای دنیا که هستند سلامت و پایدار و خوشبخت باشند ...او عالی درس می داد و همیشه به مامان زهرا می گفت مشکل شیوابی دقتی ست و سر به هوایی ! در فهم و پیاده سازی عالی ست اما دل به کار نمی دهد ..آخر اگر من دل به کار می دادم چه کسی باید به فضانوردی و ستاره شناسی و دانشمند بودن و هنرپیشگی و کلا همه فن حریف بودن فکر می کرد و کم کم تصمیم می گرفت نویسنده شود ؟...بنابراین من شدم یک شاگرد زرنگ سطحی آنقدر دانا نبودم که وقتی می توانم با یک بار درس خواندن بیست شوم آن را دوبار بخوانم که در حافظه دراز مدتم هم حک شود یا ریاضی را بیشترتمرین کنم ...من با همین سکان کج و معوج به دبیرستان رسیدم ...
ادامه دارد