دو نقد دیگر برای "من جر می زنم "
نقد صحرا
کتاب رو خوندم . دیشب حدود ساعت 11 شروع کردم و دقیقا ساعت 3 نیمه شب به پایان رسید . یک داستان 4 روایتی . از زبان 3 شخصیت داستان . راستش من نه دانش نقد کردن یک داستان رو از لحاظ فنی دارم و نه تا حالا این کارو کردم که بگم تجربه اش رو داشته ام . من ، یک خواننده معمولی وقت یک کتاب داستان دستم می گیرم اولین انتظاری که از کتاب دارم این است که این تمایل در من وجود داشته باشد که هر صفحه ای را که تمام کردم ورق یزنم تا ادامه ماجرا را بخوانم . به عبارتی انتظار دارم داستان مرا جذب کند .
این جذب شدن به دلایل مختلفی می تواند باشد . موضوع و محتوای داستان ، نثر نوشته ها ، شیوه بیان و تسلسل مطالب حتی در عین چند بخشی بودن و و و عوامل دیگر که من نمی خواهم روی آن بحث کنم . اما من معتقدم یک داستان به تنهایی با هر کدام از این عوامل نمی تواند مرا جذب کند . به عبارتی هر یک از اینها حتی در حد معمولی می بایست وجود داشته باشد .
شیوا جان بدون اغراق بگویم کتابت مرا جذب کرد . اما بدون رودربایستی با فاکتور از فصل اول (اگر چه نثر روان این فصل رو خیلی دوست داشتم ).نه به این دلیل که چرا این روایت تمام و کامل بیان شد و جایی برای ادامه دادن نگذاشته بود . نه ! بیشتر به این دلیل که این فصل و نوع نوشته های داستان زیاد با سلیقه من نوعی جور نبود . حکایت حکایت زیبایی یک زن و نوع لباس پوشیدن ها و نگاههای مردهای هیز و ... شیوا رک بگم . یه جورایی این بخش داستان شبیه داستان هایی بود که وقتی دبیرستان بودم مینوشتم . همونها که شخصیت اصلی داستان خیلی خوشگل بود و فقیر بود و بعد یکی براش لباس قشنگ می خرید و ... . این بخش داستان (فقط از نظر محتوای داستان ) به نظر من درحد نوشته های تو و در حد باقی کتاب نبود . و نکته مهم تر اینکه من حس کردم اصلا هیچ نیازی به وجود این بخش در کتاب نبوده است .یعنی واقعا نفهمیدم نوشتن یکی از حاشیه های زندگی حبیبی که در بخشهای بعدی به طور کامل همه جوانب زندگی اش نشان داده می شد چه لزومی داشت ؟ بخصوص اینکه با خواندن این بخش تا آخر داستان می دانستم که حبیب چه کاره است و این کمی از جذابیت داستان کم می کرد . حکایت همون شمس است که در طوبی طلایی 1 همه را به این سمت سوق داد که زن میرمظفر است . اگر چه اونجا این نتیجه رقم نخورد و شاید همین باعث جذابیت داستان شد اما در "من جر می زنم" روایت اول به گونه ای واضح و روشن حبیب را لو می دهد . همان ابتدای کار . اما واقعا از لحاظ نثر روان و سبک نگارش لااقل من ایراد چندانی ندیدم .
اما فصل دوم را به شدت دوست داشتم . از ابتدای این بخش شاهد معصومیتی بودم که در وجود هر یک از شخصیتهای داستان موج می زد . از آی سا و فاطمه خانم گرفته تا حبیب و آناهید و حتی حاج نعمت . حتی انجا که معصومیت حمید را به سمت جبهه و جنگ و شهادتش می کشانی اگر چه حرصم می گیرد و دلم میخواد جور دیگری هم بشود خوب بودن را نمایش داد اما باز هم لطمه ای به احساسم نمی زند . عشق حبیب به آی سا برایم عجیب نیست اما دلم برای آناهید می سوزد و نکته جالب برای من این است که به شدت آناهید را درک می کنم .
فصل سوم کتاب را فصلی می دانم برای باز شدن گره هایی که در ذهنم نسبت به شرح داستان وجود داشت .همین و بس .
جملاتی از فصل چهارم همه احساس من بود بعد از خواندن داستان .
همه آنچه که در ذهنم می گشت را حبیب بیان کرده بود .
"مادرم که این همه پاک بود چرا من این همه رذل شدم ؟ من چرا بد شدم و حمید چرا خوب ؟ "
اگر چه حبیب آی سا را مقصر این همه رذل شدنش می دانست ، اگر چه گناهش را آن همه دوست داشتن می دانست و بس ، اگر چه در آخر داستان حس کردم می خواهی این را به من بگویی که سرنوشت شوم شخصیتهای داستان به دلیل گناه حاج نعمت بود و یه جورایی نتیجه گیری ات را کردی و نوشتی ،اما من خیلی خیلی فکرم درگیر شد .راستش نتیجه گیری که کردی (اینکه اینها همه عقوبت گناه حاج نعمت بود .شاید مننظور تو این نتیجه گیری نبوده . اینو به من بگو ) فرق حبیب و حمید چه بود شیوا ؟ فرق من و تو ؟ فرق ما در چیست شیوا ؟ این سوالی است که بارها از خودم پرسیده ام !
رلستش شیوا از آی سا بدم می آید . حس می کنم همان سیب سرخی است که معصومیت حبیب را بر باد فنا داد اگر چه هیچ تقصیر و گناهی مرتکب نشد . اگر چه نجیب بود . اگر چه خواهر حبیب بود و از ته دل می گفت داداش حبیب . اگر چه خودش نمی خواست که آن سیب سرخ باشد . راستش شیوا در تمام داستان شاهد معصومیتی بودم که خود به تنهایی از همان کودکی حبیب وقتی که آی سا پشت گلنار پنهان شده بود تصمیم گرفت از وجود حبیب رخت ببندد و در وجود حمید بماند .و بیشتر از همه اینکه چرا ؟
خسته نباشی دوستم . شاید نوشته بالا بیش از هر چیز بحث بر روی محتوای داستانت باشد . شخصیت ها به نظر من خوب پردازش شده بودند اگر چه همه شخصیت ها (به جز آناهید ) یا مثبت بودند یا منفی و من اینو دوست نداشتم .نثر زیبای داستان را دوست داشتم . اما چیزی که بیش از هر چیز مرا جذب کرد محتوای داستانت بود .
در آخر می خوام یه چیزی بهت یگم . این که الان که نوشته هایت را در وبلاگت و حتی در طوبی طلایی می خوانم کاملا متوجه می شوم که نویسنده با تجربه تری شده ای نسبت به "من جر می زنم
شیوا عزیزم سلام
من واقعا نمیدانم که محبتت را چطور باید جبران کنم. واقعا از دین بسته پستی که برایم فرستاده بودی خوشحال شدم و از خواندن کتابت هم فراوان لذت بردم. باز هم ممنونم و امیدوارم روزی که کتابم چاپ شد بتوانم محبتت را جبران کنم.
نمیدانم که فرستادن کتابت برای من بهطور ضمنی معنیاش این بود که درباره کتابت نظر هم بدهم یا نه. من فقط حدس میزنم که دوست داری نظر دیگران را درباره کتابت بدانی. همانطور که من دوست دارم نظر دیگران بهویژه آنهایی که مینویسند را درباره نوشتههایم بدانم. پس نظرم را برایت مینویسم و میفرستم.
از کجا شروع کنم؟ از طرح روی جلد فوقالعاده کتاب؟ که به نظرم واقعا عالی است. سطح کتاب را کاملا از کتابهای بازاری بالاتر میبرد و هماهنگ با سطح نوشته کتاب میکند. عزیزم برای این سلیقه خوب تبریک میگویم. و بعد نام زیبای کتاب. باز هم عالی، بدون تعارف. اسم جذابی است.
عزیزم کتاب را صبح شروع کردم و بعدازظهر ساعت 2 تمامش کردم. کتابت مجال نفس تازه کردن هم به من نداد. میدانی به نظر من این یعنی موفقیت نویسنده. یعنی نویسنده شور قصهگویی دارد و شهرزادش آنچنان قوی عمل میکند که کاملا غریزی نوشتن و خواننده را میشناسد. بازهم تبریک میگویم.
داستان "من جر میزنم" داستان جذابی است که خواننده را گرفتار خودش میکند و تا انتها با خودش میبرد، ولی آیا داستان، داستان قوی و بی عیب و نقصی است؟ متاسفانه پاسخ من منفی است. من به عنوان یک خواننده معمولی از خواندن کتاب لذت میبرم ولی به عنوان آدمی که کمی تکنیک داستان نویسی میداند هم داستان را میپسندم؟ نه.
چرا نویسندهای با این همه شور روایت، به جای نوشتن داستانی عالی، داستانی خوب یا متوسط مینویسد؟ باز داستان را میخوانم و به دنبال دلایلش میگردم. دلایلم را برایت مینویسم:
-در حجم بالای از داستان، داستان فقط تعریف میشود. من به عنوان یک خواننده در اکثر اوقاتی که کتاب را میخوانم کنار دست یکی از راویها نشستهام و راوی داستان را برای من تعریف میکند، من داستان را حس نمیکنم. خودم با چشم خودم نمیبینم. داستان مثل یک خاطره برای من تعریف میشود. مثل خواندن خلاصه یک رمان خیلی بلند. نه خواندن خودش.
-در این کتاب همه آدمها مثل هم حرف میزنند. آدمهایی اینقدر متفاوت زبانهایی مشابه دارند. فرشته، آناهید، آیسا و...همه کلماتشان و نوع جملهبندیهایشان مثل هم است. زبان در خدمت شخصیتپردازی قرار نمیگیرد. از آن گذشته کلمات به کار رفته در متن روایت هم هماهنگ نیست. گاهی کلمهای کاملا مناسب یک نامه اداری است از وسط داستان عاشقانه سر درمیآورد و یا کلمهای ژورنالیستی صحنه خشنی را روایت میکند. یعنی زبان یکدست نیست.
-نویسنده از پشت شخصیتها دیده میشود و حرفهایش را ناشیانه میگذارد توی دهان شخصیتها. گاهی شخصیتها به جای اینکه هماهنگ با آنچه که نویسنده برایشان در نظر گرفته رفتار کنند. فقط طوطیوار یک حرفهایی را تکرار میکنند و به همین دلیل داستان به سمت شعاری بودن و شعار دادن و گاه به سمت پرگویی کشیده میشود.
اما هر فصل ویژگیهایی دارد که شاید بهتر باشد جداگانه مورد بررسی قرار بگیرند:
-فصل اول: فرشته با زبانی حرفی میزند که اصلا با خاستگاه اجتماعیاش هماهنگ نیست. اگر نویسنده قصد دارد شخصیتی بسازد که با کلمات متفاوت با خاستگاه اجتماعیاش حرف میزند و روایت میکند باید دلیل درون داستانی قوی و منطقی برایش بیافریند. و عباس که نکته کلیدی شخصیتش بخشیدن خیانت همسرش است. من این نکته را میپسندم. همین نکات است که شخصیتهای داستانی را دارای پتانسیلی میکند داستانشان قابل تعریف مردن میشوند. آدمی که شبیه بقیه نیست و داستانش تعریف کردن دارد، اما این تفاوت باید قابل باور بشود یا به قول معروف در داستان دربیاید. این کار عباس منطق درون داستانی ندارد. من خواننده باید بفهمم چرا عباس مشابه هزاران آدم دیگر عمل نمیکند. اشارهای میشود که عباس میگوید من این درس را از پدربزرگم یادگرفتم که به وقت وفا.... کاش این درس را ما قبلا هم دیده یا شنیده بودیم و اشارهای به آن رفتهبود و یا کاش حضور پدربزرگ را در زندگی عباس پررنگتر دیده بودیم.
-فصل دوم: طولانیترین بخش کتاب که نقش اساسی در پیشبرد داستان دارد. در این بخش شخصیتها فرصت دارند که پرداخته شوند. پتانسیل خیلی خوبی در این بخش وجود دارد که من از خواندنش واقعا لذت بردم. صفحه 24 حمید از خارش شانهاش می گوید وقتی گناهی انجام میدهد، این واقعا ارزش داستانی بالایی دارد. کاش بیشتر رویش مانور میشد و از این پتانسیل بیشتر استفاده میشد. در این فصل شخصیت حبیب کاملا قابل باور ساخته میشود. فقط چند جا از این شخصیت خوب پرداخته شده بیرون میزند. مثلا جایی که خودش را در آینه میبیند و فکر میکند شبیه مجسمههای رومی است. این قابل باور نیست که آدمی با پیشینه حبیب مجسمه رومی دیده باشد. یا وقتی اولینبار آناهید را میبیند حدس میزند دامن بلندش به خاطر پای لاغرش باشد که از پسری در آن سن و سال و خاستگاه اجتماعی چنین چیزی بعید است.
-فصل سوم: که بعد از فصل دوم، بیشترین حجم داستان در این فصل میگذرد. در این فصل هم شخصیت ها پخته و خوبند. فقط کاش از راز آیسا که در این فصل به آن پی میبریم در فصلهای قبل هم نشانهای بود. در این فصل شخصیت حمید و آیسا پررنگتر ساخته و قابل باور میشوند.
-فصل چهارم: به نظر من بهترین فصل این داستان. به نظرم خیلی وقی اجرا شده خیلی دوستش دارم.
شیوا عزیزم امیدوارم با صراحتم نرنجانده باشمت. قصدم فقط کمک بود. اگر لازم بود که برای نظراتم درباره داستان مثال از خود داستان بیاورم بگو که هرکدام را با ذکر صفحه داستان بگویم تا کمک بیشتری برایت باشد.
من نظراتم را درباره داستانهایت نوشتم، به امید اینکه روزی که کتابم را میخوانی بدون تعارف و ملاحظه نظراتت را برایم بنویسی. از همین حالا برای محبت آیندهات سپاسگزارم. و بازهم برای فرستادن کتاب ممنونم.
شاد و موفق باشی
ساناز