یادم نمی آید از چه زمانی وام بانک کشاورزی گرفتن را یاد گرفتم ،یادم نمی آید چه سالی بود که من مرتب به این بانک می رفتم و قسط محدود ماهیانه اش را می دادم فقط یادم می آید از حدود دو سه سال پیش کاربر پشت باجه آن عوض شد و یک خانم با نمک آمد که  در بیشتر مواقع با من مدارا می کرد مثلا دفترچه قسط و پول را به او می دادم و او هم لبخندی می زد و من گاهی یادم می رفت و حتی تا ماه بعد هم که موعد پرداخت قسط می شد یادم نمی آمد پنج شنبه همین هفته وقتی حدود بیست دقیقه به دوازده ظهر آنجا رسیدم و دیدم هنوز قسط یک جای دیگر مانده و پسرک دوازده تعطیل می شود و من باید جلوی در مدرسه باشم عذر خواهی کردم و گفتم :می شه من این بار هم برم ؟...و او لبخندی زد و گفت :شماره تلفنت را به من بده ...بعد در حالی که به لطف او من به همه کارهایم رسیدم و موعد مقرر ارسام را هم از مدرسه برداشتم و به اداره رفتم و به خانه رفتیم و ناهار را خورده بودیم که همراهم زنگ زد و من صدای آشنایی شنیدم که نمی توانستم به یاد بیاورم کجا آن را شنیده ام ...پس از ابراز آشنایی از طرف اوهمان خانم با نمک فوق الذکر  دعوت شدم که به کارگاه داستان و شعر لاهیجان واقع در کتابخانه فیض (اگر اشتباه نکنم) بروم ...

راستش هم خیلی ذوق کردم و هم جا خوردم که او من را از کجا می شناخت ؟...بی خود نبود همیشه ته دلم با او احساس آشنایی می کردم ...

این جور جمع ها برای من همیشه یک مقدار غیر قابل هضم است ...حالت لال ها را به خودم می گیرم با لبخندی که تمام نمی شود خجالتی که مدام زیاد می شود و بی اعتمادی که نمی دانم با آن چه کنم ؟...

خوب من جز خانمی که ذکر کردم کسی را نمی شناختم و آن جا با خانم شهلا شهابیان که داستان دردش جایزه امسال صادق هدایت را گرفته آشنا شدم و او به من گفت :شما هستید خیلی دلم می خواد داستانتون رو بخونم شنیدم خیلی قشنگه و من که می دانم داستانم پر از ضعف است  گفتم :نه خانم شهابیان تحفه ای هم نیست ... بعد استاد فرهنگ فر آمد و من از او بابت تاخیر و نرفتنم به خدمتشان عذرخواهی کردم و او گفت :من فکر کردم تو بیست بار اومدی و من نبودم ...پس تو پورنگی ...رو کرد به خانم شهابیان :خیلی دلم می خواست این دختره رو ببینم واقعا نثر زیبایی داری ...من با نیش باز و سر خوش نشستم دور یک میز مربع  مستطیلی چاقی که به مددچسباندن میزهای کوچک به اصطلاح میز گردشده بود  ...بگذریم من تا به حال در این کارگاه ها شرکت نکرده ام می دانید که هیچ اصطلاح فنی هم بلد نیستم پس منی که فقط ذاتی می نویسم نمی توانم مثلا بیایم هم کله خانم شهابیان یا آقای فرهنگ فر یا هر استادی که آن جا بود و نمی شناختم شوم بنابراین بهتر است دو گوشم را باز کنم و بیشتر یاد بگیرم خوب این مجالس به من مبتدی خیلی چیزها می آموزد که به بهتر شدن اثر بعدی ام کمک خواهد کرد ...خانم ناتاشا محرم زاده نویسنده کتاب ساعت از مرگ گذشت یک داستان نه چندان کوتاه به نام نشانه خواند ...داستان ،داستان  زیبایی بود ...جدای این که من بیشتر دوست دارم داستان را بخوانم و نه بشنوم به من چسبید جز یکی دوباری که فکرم به شدت سمت دو نفر مریض رو به بهبودم در خانه می رفت و مرتب به ساعت نگاه می کردم و دلم می سوخت که داستان آقای فرهنگ فر را از دست می دهم ...بهترین نقد را آقای نیما حسن دخت ارائه داد و من که فقط تعریف کردم از داستان و خانم شهابیان و آقای فرهنگ فر هم از بعضی زیر و بم آن ایراد گرفتند و گفتند مثلا می توانست بهتر باشد ...وقتی عذرخواهی می کردم گفتم منو ببخشید مشکل زمان دارم مسئول کارگاه که هنوز به درستی نامش را نمی دانم گفت :من هم معمولا باآدمهایی که مشکل زمان دارند مشکل دارم ...و من خندیدم و خداحافظی کردم ...راست می گوید آقای جمال زاده که نویسندگی رقیب نمی شناسد ...ما زنان مثل اختاپوس می مانیم باید با هر هشت دست و پایمان چیزی بلند کنیم ...هم زن باشیم، هم مادر، هم همسر، هم کارمند، هم خانه دار، هم نویسنده ،هم ورزشکار ،هم هنرمند ...

...عکس خانم محرم زاده پشت جلد کتابش بود ولی من انگار جایی او را دیده بودم انگار با هم حرف زده بودیم ولی هرچه فکر می کنم یادم نمی آید که کجا و کی ؟..شاید این خاصیت نویسنده هاست که وقتی ببینی شان فکر می کنی آن ها را می شناسی ...