حس خیلی خوبی دارم یا حداقل این طور فکر می کنم ...توانستم در کارگاه داستان دیگری شرکت کنم آن هم از اول تا آخر ...سوای تمام بحث و جدلی که آن جا اتفاق می افتد و ممکن است داستان های هر خواننده نو پا یا غیر نوپای غیر حرفه ای به شدت مورد هجوم انتقاد قرار گیرد تو می توانی از لابلای صحبت ها نکات خیلی جالب یاد بگیری باید بگویم که از سواد خانم شهابیان در مورد داستان و تکنیک های آن واقعا لذت می برم و آقای فرهنگ فر هم که با صدای بلند طوری داستان ها را مورد هجوم قرار می دهدکه گاهی نویسنده اش از وسط جلسه می گذارد می رود !...یادم می آید دو سال قبل تابستان قرار بود به یک کلاس داستان نویسی در ارشاد لاهیجان بروم که استادش آقای خانجانی بود وبه نوعی با مخالفت همسرم مواجه شدم و نرفتم دلیلش این بود که سبکت آسیب می بیند حالا انگار همینگوی یا مارکز هستم و چقدر این دید بد است

...بین پنج شنبه تا شنبه ای که هنوز مخالفت نکرده بود من روی ابرها سیر می کردم و آن قدر خوشحال بودم که حد و مرز نداشت فکر می کردم دارم بهترین کار زندگی ام را انجام می دهم اما به هرحال نشد که نشد و حالا که این فرصت پیش آمده به همسرم گفتم :این پنج شنبه های اول هر ماه را و این سه ساعت و نیم را برای خودم می خواهم ...می خواهم هیچ کدامتان گله وشکایت از نبودنم نکنید می خواهم یاد بگیرم هیچ وقت نتوانستم هیچ وقت فرصتش را نداشتم حالا می خواهم یاد بگیرم چطور باید یک داستان حرفه ای نوشت ودرست است که در این کارگاه به تو دقیقا معنای حرفه ای نوشتن را یاد نمی دهند اما اگر اندکی هشیار باشی می توانی از لابلای انتقادهای تند و ملایم یاد بگیری چطور می توانی درست تر و دلپذیرتر بنویسی ...این حس و حال انگار یک عالم دریچه کوچک به رویم باز کرده است یک دنیا قاب که اگر بتوانم بازترشان کنم و به هم بپیوندمشان بتوانم یک قاب بزرگ تر و بهتر برای بهتر دیدن دنیاو یادگرفتن از آن  بسازم

فکر می کنم کمی قاطعیت لازم دارم فقط کافی ست همسرم کمی دیگر به من رو بدهد راه می افتم هر هفته می روم تهران تا در کلاس های داستان نویسی معروفش شرکت کنم ...!

این دوشنبه هم آقای فرهنگ فر  ساعت ۲۳.۱۵دقیقه شبکه چهار برنامه دارد ...محض اطلاع دوستداران نوشته های ایشان

پ .ن ۱...از این جا نمی توانم طوبی را بگذارم مرا ببخشید تا روز دوشنبه

پ .ن ۲...مخاطب خاص دارد ...دوست  عزیز ..من واقعا معنای کلام تو را نمی فهمم ...هر وقت آن چه می نویسی را می خوانم احساس می کنم مرا برای زندگی کردنم و نوع آن  متهم می کنی ...نوع زندگی کردن هرکسی به خودش مربوط است اگر برادرم از من برای تو تصویر پری خوی فرشته سای بی گناه ساخته بود اشتباه کرده بود تا جایی که یادم می آید ما در زندگی با هم خیلی کم برخورد داشتیم ...و این یک ماهی که تو این وبلاگ را می خوانی همیشه مرا تند و تیز نقد کرده ای نه نوشته هایم را شاید انکار کنی و باز مرا  به درست نفهمیدن متهم کنی اما باور کن مهم نیست من دنیا و آخرت را مثل تو نمی بینم (شاید تو هم نبینی ولی فحوای کلام تو تو را یک آدم تندخوی خشک نشان می دهد )همه کتاب هایی را هم که معرفی کردی دارم به تدریج دانلود می کنم تا بخوانم و ببینم از بازی با کلماتی عرفانی به چه نتایجی می خواهی برسی.یا این که استادت چه نظریاتی پرداخته که این همه شیفته و واله اویی و فکر می کنی باید یک انسان صرفا در عرفان زندگی کند و هیچ کار دیگری مثل پرداختن به روزمرگی ها و لذت بردن از زندگی نپردازد (شاید این طور نباشد ولی معنی کلمات تو این ست ) ...مطمئنم عرفان معنایی بیش از آن چه که تو به آن آویخته ای دارد برایم نوشته بودی که متعصب نیستی و از  خانواده ام خیلی چیزها یاد گرفته ای ...من نمی دانم چیزهایی که یاد گرفتی چیستند خوشحالم که من جز آموزندگان نبودم چون من بلد نیستم به کسی چیزی یاد بدهم به من نگو نه ...همه حرف های تو این معنا را بدهد بگذار نکته دیگری بگویم من معلم نیستم ...پیامبر نیستم یک زن ساده ام ...من یک زنم و باهمه احساسم معنی کلمات را می فهمم و با قلبم بیشتر از مغزم فکر می کنم ...بگذار به عنوان یک خواهر بزرگتر نصیحتی به تو کنم ...لحن ارشاد کننده تو بسیار تند و بد است ...وقتی می خواهم کسی را به راه خدا و درستی دعوت کنم سعی می کنم از کلماتی موجز و زیبا و پر از عطوفت استفاده کنم نه این که مدام نهی کنم و امر کردنم به معروف آن قدر تند باشد که قلب طرف مقابلم را بشکنم ... نمی دانم چرا فکر کرده ای آدمهایی که مثل من اند حتما باید ایمان ضعیفی داشته باشند واقعا نمی دانم و دیگر هم نمی خواهم بدانم ...چون کفر چو منی گزاف و آسان نبود ...

خنده ام می گیرد لابد بعد خواهی گفت :خواهرم غرور تو را برداشته اما باور کن بارز ترین خصوصیتی که من دارم تواضع و مهربانی ست ...اما دوست عزیز آنقدر درشتی کردی که از ....