یک آفتاب کم جان اما قشنگ خودش را پهن کرده روی شهر ...از این جا که سر بر می گردانم ،کوه خاکستری ست ...تنه و شاخه های درخت ها ،قهوه ای خیلی سیر و برگهایی که تک به تک این جا و آن جا روی شاخه های نازک و درشت باقی مانده اند قهوه ای و نارنجی و قرمزند ...چمن زیر گل ها سبز براق از خیسی صبحگاهی و سطح آب پر از لکه های تیره و روشن است ...مدام به این فکر می کنم بروم و قدمی بزنم اما نمی شود و یک دنیا کار دارم که روی میزم ریخته و وجدان کاری ام اجازه نمی دهد مرخصی بگیرم ...

...بعد یک شیوای شیطان از درون می گوید :بی خیال بابا این همه کار کردی چه کردی ! مثل آن زمانی که با پسرم درس کار می کنم و به او سخت می گیرم و او یک ساعت گریه می کند که ده دقیقه درس نخواند و همسرم می گوید :بی خیال بابا ما درس خواندیم چه کردیم ؟...بعد فکر می کنم ما چه کردیم ؟...چه می کنیم ؟...دوباره آسمان زیبای خدا را نگاه می کنم و نگاه پر از لبخند او را حس می کنم که شوخ است امروز و نمی گذارد هوا یک وضعیت جدی به خود بگیرد ...می پرسم چرا نمی گذاری برف ببارد یا این که باران یا این که مثلا آفتاب یک سره شود انگار می شنوم که می گوید بی خیال بابا این همه هوای ثابت یکسان داشتی چه کردی ؟بعد انگار دست ملکوتی اش شانه ام را نوازش می کند و من چهره ام را به آن همه نوازش و محبت می سایم و می پرسم :راستی دوستم داری ؟...و او انگار شوخ تر می خندد و می گوید :بابا بی خیال این همه پرسیدی و من جواب ندادم چه کردی ؟...دلم می خواهد از او بپرسم :راست است که می گویند دنیا در 2016یا 2012تمام می شود ؟...و باز هم نپرسیده او بلند به من می خندد ...

من هم می خندم و به او می گویم :مرسی که به من یاد دادی خیلی دوستت داشته باشم و تو را اینگونه ببینم که می بینم ...

پ .ن ...کتابی که  امروز معرفی می کنم کتابی ست که مطمئنم همه شما بارها از اینجا و آن جادر موردش شنیده اید و حتما آن را خوانده اید ..."همنام " اثر خانم جومپا لاهیری با ترجمه شیرین آقای امیر مهدی حقیقت ...کتاب نثر ساده و روانی دارد و به خوبی تقابل دو فرهنگ هند و امریکا را در زندگی های مهاجران هندی به امریکا به تصویر می کشد ...کتاب خواندنی و زیباست و موضوع جالبی دارد که کم تر کسی به آن پرداخته است ...

راستش آن روزهایی که تب طوبی طلایی خیلی داغ بود و هر وقت من درگذاشتن ادامه داستان خیلی دیر می کردم خواننده هایم مرتب برایم می نوشتند یالا زود باش بقیه اش را بگذار ما بقیه داستان را می خواهیم یک کامنت داشتم از طرف مهدی حقیقت نامی که نوشته بود نه شیوا ما بقیه داستان را نمی خواهیم بعد یک آیکون شیطان هم گذاشته بود تنگش ....

 من کلی از این قضیه خند یده بودم بعد فکر کرده بودم نکند این همان مترجم همنام باشد ...بعد فوری نتیجه می گرفتم وای پس داستانم خیلی بد است ...ولی طبق معمول آن کامنت آدرس نداشت و من هرگز مطمئن نشدم که آن مهدی حقیقت همین مهدی حقیقت مترجم هست یا نه ؟...حالا بی خیال بابا! چه فرقی می کند ...