کوچک که بودم گاهی انگار صدایی می شنیدم که مرا به نام خطاب می کرد ،من وسط بازی بودم یا وسط کتاب خواندن یا خیره شدن به آسمان صدا شبیه به صدای خودم بود ...شیوا ...شیوا ...شیوا ...بعد فیلمی دیدم درهمان دوران که هر کس را پرنده ای به نامش صدا بزند حتما می میرد ...بعد منتظر مرگ می شدم و برای خودم و کودکی ناکامم گریه می کردم ...بعد دیدم که نمردم و به تدریج آن حالت شنیدن صدای درون قطع شد .

بعد نوشتم همه جا روی کاغذهای سپید با خطی که اگر در آفتاب می گذاشتی کلمات را در حال جفتک چارکش می دیدی ...بعد افتادم به ذهن نویسی و رمان نوشتم ...داستان نوشتم ...طنز نوشتم ...درام نوشتم ...نامه نوشتم ...انگار هزار آدم دارند در ذهن من می نویسند ...هر بار یک سبک داشتم بسته به این بود که کتاب کدام نویسنده را تازه خوانده بودم ...

این روزها ساکت و کج خلق و زمستانی خیره می شوم به صفحه جعبه جادویی و هزار نفر با هم از درونم فریاد می زنند بنویس ...نگاه می کنم به پوستم که انگار دارد از هجوم واژه ها باد  می کند و ترک می خورد و صدایی که مرتب در بین آن همه هیاهو فریاد می زند بنویس بنویس بنویس ...

بلند نشوم و راه نروم زانوی راستم به شدت خشک می شود ...این روزها گردنم هم درد می کند می ترسم آرتروز کار خودش را کرده و به گردن رسیده باشد ...سه ماه نماز نشسته خواندم خیلی بهتر شده بودم سه هفته به حالت عادی نماز خواندم و انگار اثر آن همه کلسیم و گلو کوزامین هیچ و پوچ شد و انگار روز اول بیماری ام است و حالا به خودم لعنت می فرستم ...کارم به جایی رسیده که روی صندلی هم می خشکم ...نمی دانی موقع خواندن نماز به سبک پیرزن ها چقدر خنده دارم !

دلم این روزها از بی طنزی گرفته است خودم را در حال داد و بیداد مجسم می کنم و به خودم می خندم ...فکر می کنم :فکر کن آن لحظه که با عصبانیت داشتی فریاد می زدی و دست هایت را می تکاندی چقدر خنده دارتر بودی اگر یک فیلم کمدی صامت بودی ...بخصوص که من به حدی حرکاتم تند و سریع است که با نسخه قدیمی های فیلم های صامت مو نمی زنم ...

بعد می گویم :یادت هست داشتی از خط عابر پیاده رد می شدی راننده پایش را گذاشت روی گاز و تو دویدی که زیر ماشین نروی و شروع کردی سر راننده داد کشیدن و او هم به تو بد وبیراهی گفت و رفت و تو شروع کردی ادامه فریادت را سر سربازی کشیدن که نیشش تا بناگوش باز شده بود ...یادت هست چقدر عصبانی شده بودی و مدام خودت را با این فکر که چقدر خنده دار شده بودی خنداندی ...

بعد هی فکر می کنی فردا موقع مصاحبه با سایتی که تو را برای مصاحبه راجع به ادبیات و کتاب دعوت کرده چقدر خنده دار خواهی بود و این که مدیر آن سایت تو را به اسم همسرت لینک کرده و اصلا شاید هم به عنوان بلاگرجدی ات نگیرد و نداند تو همان نویسنده گوشه گیری هستی که از خجالت نوشته هایت را زیاد به کسی نشان نمی دهی ...بعد هی فکر می کنی که آخر چه بگویی و این نویسنده جوانی که برای مصاحبه با تو قرار گذاشته چقدر می خواهد تو را بپیچاند و هی خنده ات بگیرد و فکر کنی به حرف همسرت که می خندد :تنبل بنویس دیگه !

و بعد فکر کنی چرا یادت می رود آخرین خطهای طوبی را برای آپ دیت بیاوری و به حرف فرنگیس که تو را به اداره برق تشبیه کرده فکر می کنی و می خندی ...

بعد فکر می کنی راجع به خانم شین و این که یک بلاگر بعد از چند سال وبلاگ نویسی کتاب چاپ کرده و فکر می کنی خودت اصلا این مسئله را زمان چاپ کتابت مطرح نکردی ...بعد هی می گویی چه اهمیتی دارد و باز در حالی که به شدت سرما خورده ای و تب داری و سرت درد می کند و گلودرد داری به خود خنده دارت می خندی ؟...