طعم خیس و گسی زیر زبان دارم ...یک طرف صورت کوچکم روی سپیدی خنک و سرد ملحفه است ...از یک سو یک پنجره می بینم و از یک سو نرده های تخت فلزی که می خواست زندگی را به من نشان بدهد و شاید می خواست یادم بدهد روح بزرگوار انسانی زندانی تن است ...

دایی بزرگم وارد اتاق می شود و می خندد :آه باز دختر ...پدر بلندم می کند و دور سرش می چرخاند :بالای سرمه دخترمه ...از دغدغه نام گذاری کودک اول رها شده اسمی را که عاشقش است روی من می گذارد ...

یک سال و سه ماهم است در جشن تولد خواهرم  دارم به شمع روی کیک اختصاصی خودم نگاه می کنم پدر گوشم را می کشد :اَ اَ دودو...مادر می گوید: صمیم !!!یعنی دخترم را اذیت نکن و من شمع فوت می کنم ...و لب ور می چینم 

روی همه جشن تولدهای تا هفت سالگی ام سه ماه جمع می بندم همه تولدهای من در هفت اردیبهشت در کنار تولدخواهرم جشن گرفته می شد ...اما حداقل کیک و شمع اختصاصی و مهمان های خودم را داشتم ...یک پستانک سرخابی بزرگ هم داشتم که از من جدا نمی شد و انگار نه انگار که خرس گنده ای شده ام و در همه عکس ها آن را به دهان دارم مخصوصا اوقاتی که دارم با تمرکز کامل و باکمک مادر کیک می برم ...بعد انقلاب شد و پدر و مادر دیگر جشن مفصل نگرفتند ...تولدهایم به هفتم بهمن منتقل شد همیشه قهر می کردم دلم همیشه عروسک می خواست هر بار که هدیه ام عروسک بود در عکس تولد آن سال خندیده ام هر بار لباسی گرفته ام که دوست نداشته ام بغض کرده ام سال بعد یاد گرفتم رفتار انقلابی داشته باشم و کادو برایم مهم نباشد سال  بعدتر یاد گرفتم رک باشم و به مامان بگویم از بین چهار تی شرتی که آورده تا یکی اش را انتخاب کنم هیچ کدامش را دوست ندارم و از خباثتم عذاب وجدان بگیرم و تا عمر دارم چشمان پر اشک مادررا فراموش نکنم ...سال بعد یاد گرفتم عاشقش باشم و هرچه برایم می خرد مثل یک شی گرانبها نگه دارم ...سالها همیشه گذشتند و سال روزتولدم همیشه برایم مهم بود آن قدر که هدیه ها آن قدر اهمیت نداشتند .

...امروز و فردا را به خودم مرخصی دادم تا در خانه بمانم و به سی و هشت سال پر فراز و نشیب بیندیشم که در زندگی ام داشته ام و به ماجراهایی که زین پس خواهم داشت ...به این که فعلا خیال دارم سال ها زنده بمانم و طوری زندگی کنم که اگر هرلحظه مردم غصه نخورم که چرا مرده ام و در زندگی جدید دیگر تنها شغلی که خواهم داشت نویسنده خواهد بود فکر کن آن جا دیگر به طور قطع هرچه فکر کنم روی کاغذ خواهد آمد و دیگر این همه در صف انتشارات و ارشاد و مجوز هم نخواهم بود چون به گمان خودم رابطه خیلی خوبی با خدا و فرشتگانش دارم و شنیده ام وزیر ارشاد برزخ خیلی راحت مجوز می دهد .

از تولد خودم که بگذرم یادم می آید سه سال قبل در سن سی و پنج سالگی این وبلاگ را درست کردم و چون حدود دوسال قبلش وبلاگ دیگری داشتم که خیلی دوستش داشتم اما حذفش کرده بودم بر آن شدم که تحت هر شرایطی این وبلاگ را پویا و همیشه به روز  نگه دارم ...من با این وبلاگ کلی دوست جدید و مهربان پیدا کردم کتابم را افراد خیلی زیادی خواندند که در صورت نداشتن این وبلاگ هرگز نمی خواندند ...کسانی مثل لیلا ...ساناز خجسته ...مهروش داداشیان ...گیس طلا ...مرجان طاهری ...رگبارها ...فیفیل ...پوپو (امیررضا مافی )...صحرا ...یک دوست به نام نازبانو ...هنگامه ...یا این که خیلی ها وقتی کتابم را خواندند توانستند مرا این جا پیدا کنند و نظرشان را راجع به آن بگویند مثل دوست و برادر خوبم امیرحسین ...و همه کسانی که واقعا برایم خیلی خیلی عزیزو باارزش هستند ...امیدوارم خوانندگان طوبی طلایی که من خیلی دوستشان دارم هم یک روز بتوانند کتابش را از خودم هدیه بگیرند ...اگر کسی را به اشتباه از قلم انداختم واقعا معذرت می خواهم ...بالاخره برف هم به ما افتخار داد و اندکی لاهیجان را سپید پوش کرد .

طوبی طلایی ۱۰۳