آقای فخری نژاد این طور شروع کردند :مردم دیر یا زود به جای خودکامگان سخن نویسندگان را باور خواهند کرد و نویسنده اعتبار خود را بازخواهد یافت .

پاساژاول داستان طوری ست که انسان فکر می کند دارد جدول ضرب حل می کند مکان و زمان بین قبل و بعد از انقلاب تاب می خورد و چرا تاکید به زن باره بودن مرد است وقتی داستان از دید شخصیت اول نوشته می شود قضاوت به عهده مخاطبان است می دانیم که حتی داستایوفسکی اولین بار از نوشته های زیرزمینی شروع می کند و بعد ادامه می دهد .چرا حبیب این همه بیمارگونه نشان داده می شود فرود داستان و رسیدن به تیمارستان در خانواده ای که هیچ کس با هیچ کس حرف نمی زند جاهایی خالی ست و خواننده از خواندن داستان لذت می برد .

اما در مورد اسم کتاب جر زدن به معنای رخنه زدن و شکاف زدن است یا به معنای پاره کردن و می دانیم عنوان کتاب 50درصد کار است و این که چرا نویسنده چنین اسمی را برای کتابش انتخاب کرده جای بحث دارد .

نمادهای زیبایی در کتاب می بینیم مثل اذان شهادتین و انتخاب گوش چپ و راست و تبعاتی که بعدش برای قهرما ن پیش می آید .نمادهای خیر و شر از نظر ذهنی تعیین شده هستند .ما همیشه انتظار عملی مثل کار عباس را از یک شاعر ،نویسنده یا مهندس داریم حال چطور عباس با مردبارگی زنش کنار می آید جای تعلل دارد و چرا عباس زن را بخشیده است ؟یک یادآوری فهرست وار در بخش اول از تمام شخصیت ها ذکر شده است ولی نکته ای که دارد این است که شیوه شخصیت اول بودن و داستان گویی است .در داستان برای همه تعیین تکلیف شده است مثلا او باید خوب باشد اما پیش زمینه ندارد .حاج نعمت و فاطمه خانم سنت پذیر هستند و انسان درمحور سنت پذیری و سنت گریزی سیر می کند .والدین از تربیت اطفال دورند .حمید با شور پیش رفته نه شعور ...اوشور انقلابی داشته است .تربیتی اکتسابی داشته است .نویسنده سعی دارد شخصیت ها را از لحاظ منفی و مثبت روشن کند هیچ فعالیتی را برای مخاطب نمی گذارد چون تجربه نویسنده غنی نیست اما رمان عامه پسند هم نیست ...من اندیشه شخصیت پردازی و اسطوره شناسی را در نویسنده  کمرنگ دیدم ...در ضمنی که جلو می رویم در یک اثر و کشف می کنیم اسطوره سازی هم می کنیم .فرق بین یک اسطوره نگارو نویسنده همین است .داستان  به معلولیت ها توجه دارد نه علت ها ...فرق بین قصه و داستان در همین است .نویسنده در ضمنی که تحقیق می کند می نویسد .فاصله بین دیالوگ ها و توصیف ها آمیخته شده است بعضی جاها دیالوگ ها جدا شده و بعضی جاها جدا نشده است .

چرا ما از دنیای کاوه خبر نداریم .شخصیتی هایی در داستان آورده شده که در سرشت های باطنی تقسیم بندی شده اند مکان های رودررویی مثل معامله به مثل آناهید با همسرش در دیالوگ ها باید نشان داده می شد .حاج قدرت هم اگر شخصیتش پرداخته می شد بهتر بود این شخصیت خیلی به درد داستان می خورد که می تواند روح یک انقلاب را کثیف کند به خصوص با تغییر یک شبه اش .حرفه آی سا وکیل بود و او اشراف به آدم های کثیف دارد و این می توانست یک مدخلی در کتاب ایجاد کند ...نویسنده تقدیر را در داستان زیاد به کار برده است به سرعت حاج نعمت و حرمت را از بین برده است ...بالغ بر سی چهل بار از کلمه خاص استفاده شده این عدم توانایی نویسنده است .ادبیات دستی در کاسه روانشناسی دارد نویسنده هرچه کلمه بیشتر بلد باشد بهتر است مثلا به جای زیبا از فاخر به جای خاص از ترسناک و ....استفاده کند ...نویسنده باید از تقدیر شخصیت ها فاصله بگیرد ...ضمیر ناخود آگاه بسیار زیاد است ...این ها همه به فقدان تجربه برمی گردد .موعظه از زبان حمید ما زیاد می شنویم ...جایی که لوندی به کار برده می شود نباید به کار برده شود بلکه باید شرح آن لحظه داده شود.و اما فرود داستان انسان یا می گریزد یا تسلیم می شود یا مبارزه می کند ...این جا تقریبا صحبت های آقای فخری نژاد تمام شد اما یک حرفی زد که برای من خیلی شیرین بود خیلی شیرین ...من هنوز کتابی از مرحوم خانم غزاله علیزاده نخوانده ام ...اما تقریبا تمام کتابهای خانم  منیرو روانی پور را خوانده ام و او را یکی از بهترین نویسندگان زن ایرانی  می شناسم...او مرا با این دو نفر مقایسه کرد و به نوعی مرا دنباله روی آنان یا خود آنان خواند ...می توانید قیافه مرا آن لحظه مجسم کنید نه نمی توانید چون مرا ندیده اید یک زن با بال های مخفی مجسم کنید که منتظر است جلسه تمام شود و بدود بیرون تا کمی پرواز کند .

بعد آقای شاملو که شاعر هستند و کار را نخوانده اند و از اواسط وسط فصل یک که می خواندم رسیدند گفتند :جسارت این کار خوب است ، روانی کلمات خوب بود و نقاط قوت در مورد زاویه دید نویسنده است .و می دانیم که داستان مبتنی بر طرح برای هر خواننده ای می تواند جالب باشد.

آقای یوسفی هم آخرین نفری بود که که اظهار نظر کردند و کتاب را شبیه به نیمه غائب آقای سناپور دانستند و این که دچار همان معضل زیاده گویی شده است .دو فصل میانی حرف زیادی برای گفتن نداشته است .

خوب دوستان عزیزم این همه آن چه بود که در جلسه نقد داستان من اتفاق افتاد و به قول صحرا "تو هنوز زنده ای ؟"...آره هنوز زنده ام نمرده ام ودچار یک تردید و یاس خاص شده ام ...این که ایا داستان بعدی ام خوب است ...این که فهمیدم خاص تکه کلام نویسندگی من است و تا به حال نمی دانستم و این که باید خواند و خواند و خواند و نوشت و نوشت و نوشت و نومید نشد و نومید نشد و نومید نشد ...

بعد از این اگر آتیه وقت کند و مطلب نقدش را بفرستد من آن را اینجا می گذارم و بعد پرونده اولین کتاب مرا می بندیم و سعی می کنیم زین پس کتابهای بهتری بنویسیم ...دوستان عزیزم یک توضیح دیگری بدهم در مورد این که چرا برای هیج کدامتان این روزها کامنت نمی گذارم چون واقعا فرصتش با این سرعت وحشتناک سیستم قدیمی ام برایم پیش نمی اید از همه معذرت می خواهم تا اینترنت پرسرعت بگیرم و جبران کنم ...

ادامه طوبی