اینجا کجاست ؟
کنار چراغ عابر چهارراه رودکی پسرک سه چهار ساله ای گل مریم می فروشد ...می ایستم و نگاهش می کنم ...اتوبوس های آکاردئونی یا به گمانم همان بی آر تی به قول گیس طلامی آیند و می روند ...فکر می کنم اسمشان را چه می شود گذاشت کامپک انسانی ...فشرده سازی ارگانیکی ...به مسئول خوابگاه می گویم :لطفا برایمان یک آژانس خبر کنید ...می پرسد کجا می روید ؟...می گویم :پیروزی ...می خواهیم برویم دکتر ...می خندد :الان آن جا ترافیک است و بهتر است با بی آرتی بروید ...یک اتوبوس خالی نصیبمان می شود نمی دانیم باید بلیط بریزیم نمی دانیم کجا باید پیاده شویم به در و دیوار و زمین و زمان می خندیم و بعد به فشرده شدن هرچه بیشتر خانمهایی که سوار می شوند و در هم فرومی روند نگاه می کنیم به دوستم می گویم :ما خیلی خوشبختیم نه ؟...می خندیم می دانیم که یک سری امکانات هست که تهرانی ها دارند و ما نداریم اما این امکانات را کدام تهرانی ها دارند ؟...من هر بار با خانواده به تهران می آمدم با اتومبیل شخصی به بهترین مراکز خرید و گشت و گزار می رفتم و این کمپوت های فشرده انسانی را نمی دیدم سال ها بود که سوار اتوبوس خط واحد نشده بودم ...سالها بود که به نفس کشیدن در هوایی بدبوو پر دود فکر نکرده بودم به چهره هایی که همه مثل همند و مثل هم نیستند ...به آدم هایی که نمی دانی مهربانند یا نامهربان اما می دانی خسته اند ...راستی این جا کجاست ؟این جا خیلی خاکستری ست آفتاب همیشگی در آن پیدا نمی شود و باران دوده در آن می بارد ...دلم تهران زمان کودکی ام را می خواهد که با تمام وجودم دلم بخواهد آنجا زندگی کنم که باز با دیدن ساختمانهای بلندش که در شهرهای کوچک ما نیست دهانم باز بماند و گردنم کج شود ...دلم بخواهد از بالای میدان آزادی که آن روزها میدان شه یاد بود به آدم هاو هواپیماها نگاه کنم ...که دلم آن سرویس طلای سپید جواهرات سلطنتی را بخواهد که تاج هم داشت و یک محفظه شیشه ای در موزه بود و من دلم می خواست همان لحظه قدرت داشتم آن را داشته باشم که دلم بخواهد انگلیسی حرف بزنم تا بتوانم با آن خانم و آقایی که توریست بودند و مثل ما داخل آزادی را می دیدند صحبت کنم ...
می دانی وقتی دلم اینجا می گیرد یک لحظه نگاه به سبزی کوه و آبی آب این دریاچه مصنوعی برای یک لحظه هم می تواند ابرهای تیره آسمان را آبی کند اما تو آن جا چه می کنی وقتی دلت می گیرد ؟تویی که مرفه بی دردی به ظاهر !نه !...تویی که می توانی بهترین تفریح گاههای تهران را داشته باشی !نه !...تویی که صبح ساعت پنج صبح بیدار می شوی و می دوی تا به مترو یا اتوبوسهایی برسی که برای سوار شدن به آن باید آکروبات بلد باشی ...باید مواظب کیفت باشی ؟...تو کار می کنی که زندگی کنی یا زندگی می کنی که کار کنی ؟...چقدر حقوق می گیری ؟...چقدر خرج می کنی ؟...آیا گاهی می توانی از پسرک سر چهارراه رودکی یک شاخه گل برای دلت ،برای خودت ،برای گلدان خانه کوچکت بخری ؟...
پ .ن
خیلی دلم می خواست دوستهایی که با هاشون شماره رد و بدل کرده بودیم رو ببینم ولی واقعا ساعات کلاس خیلی فشرده و طولانی بود و نشد ...نزدیک عید بود شماها هم که وقت نداشتید مگه نه لیلا ؟
فیفیل نازنینم خیلی از لطفت ممنونم همین یک تعریف شما یک نفر باعث می شه هیچ وقت از نوشتن ناامید نشم یعنی حتی اگه نوشته ام یک خواننده داشته باشه بی نهایت لذت می برم ...
امروز بعد ازظهر دوباره کارگاه داستان داریم یادم باشه از آتیه تشکر کنم که به ام گفت چنین جایی وجود داره ...من اون لحظه هایی رو که اونجا می گذرونم خیلی دوست دارم .
استوانه عزیز ایراد از فرستنده بود من وقت نداشتم بنشینم و نقدهای دوستان را که به صورت شفاهی بیان می شد جمع بندی کنم و یک مطلب مسلسل از آن بیرون بکشم این برای کسانی که کتاب من رو خوونده اند بیشتر قابل لمس بود .
و دوستانی که راجع به این که کتاب را کجا می شه پیدا کرد پرسیده بودند این کتاب در بازار دیگه نیست و اگر واقعا جدی می خواهید اون رو بخوونید باید با خودم تماس بگیرید که از چند جلدی که دارم به اتون تقدیم کنم .
ادامه طوبی