چهارشنبه سوری شیوایی
من در شب چهارشنبه سوری در اتاق خوابم و درفضایی سرشار از امواج موسیقی خیره از هجوم رنگ های صورتی نشسته بر تختی پر از خطهای صورتی فکر کردم و فکر کردم و فکر کردم ...به آن چه گذشت و می گذرد ...مدام صدای ترقه ها ،فشفشفه ها ،و بمب های دست ساز و رقص و آواز به گوش می آمد .
راستی خیلی سخت است ؟...خیلی سخت بود ؟...شروع می کنم با خودم حرف می زنم :می بینی چطور می گذرد ؟...می بینی تحت هر شرایطی که هستی می گذرد ؟...زندگی بازی ست تو بسته به پیچیدگی ذهنی ات آن را بازی می کنی ...گاهی سخت گاهی آسان گاهی شیرین گاهی تلخ ...به هرحال می گذرانی اش...از خودم می پرسم :من کی ام ؟...من چی ام ؟...به غیر از یک زن ساده که رنگ خوشبخت بودن را در ساده ترین رنگ ها پیدا کرده ...باز فکر می کنم :آیا امسال می توانم بگویم به خودم که من خوشبختم ...می توانم بپرسم که یک زن خوشبخت فاکتورهای خوشبختی اش را در چه باید جستجو کند ؟...فکر می کنم کی واقعا خوشحالم ؟...می پرسم :شیوا تو چه موقع هایی واقعا خوشحالی ؟...
من خیلی روزها خوشحالم می دانستی ؟...وقتی همسرم از ته دل می خندد من خیلی خوشحالم ...وقتی لبخند می زند خیلی زندگی را دوست دارم ...وقتی پسرم خوشحال است من خیلی خوشحالم ...وقتی خوب درس می خواند خیلی خوشحالم وقتی می دانم پدرها و مادرهایمان سالمند و خوشحالند و مشکلی ندارند خیلی خوشحالم وقتی برادران و خواهرانمان شادند، من خیلی خوشحالم وقتی همه مرتبطین بی دغدغه و با بهانه های ساده خوشبختی خوشبخت و خوشحالند من خوش حالم ...وقتی یک کتاب زیبا می خوانم خیلی خوش حالم وقتی مطالعه می کنم کتاب ،متن ،مجله، وبلاگ،روزنامه خوشحالم ....وقتی داستان می نویسم خیلی خیلی خوشحالم ....پس من خیلی خوشحالم و خوشحالی من بسته به همه این اتفاقات کوچک و ساده دارد ...
این چهارشنبه سوری من از روی هیچ آتشی نپریدم آتشی روشن کردم در دلم و غصه ها را سوزاندم و هی به خودم گفتم من خیلی خوش حالم من خیلی خوشبختم ...
بعد نشستم به شمس ،به قمر به طوبی فکر کردم به خواننده های وفادارش که می شناسم لیلا،فیفیل ،شمعدانی های قرمز ،چهل تیکه ،کوبه ،استوانه و خانم ،صحرا و بی صدا ...به خواننده هایی که نمی شناسم...به این که آیا هیچ وقت فکر کرده اید که چطور شد چنین داستانی به وجود آمد ...ذهن داستان نویس همیشه در حال داستان نویسی ست دو سال قبل رفتیم مهمانی خانه برادر همسرم ...مادرشوهرم گفت :شیوا می بینی این برنج چقدر خوش قد و بالا و زیباست این طوبی طلایی ست بعد من فکر کردم چه بامزه می شود از این اسم یک داستان کوتاه نوشت راجع به یک دختر شیطان بلای طلا ...برنج را مزه مزه کردم می دانستی هیچ برنجی طعم برنج گیلان را نمی دهد ...به مادر شوهرم می گویم :مامان این طعم برنج های خودمون رو نداره ...مادر می خندد :اما خیلی خوشگله ...ومن فکر می کنم... و چه دلرباست بعد یک روز ناگهان شروع می کنم به نوشتن داستان طوبی طلایی و اسم قهرمان آن را شمس می گذارم و بعد داستان کوتاه طوبی تبدیل می شود به این داستان بلند پر از دغدغه و شک و قضاوت و کشمکش و عشق ...بعد هر روز داستان مرا می نویسد و من از درون فکر می کنم که هم طوبی هستم هم شمس و هم همه انان که این داستان را می خوانند ...سارا آن را دوست ندارد مسخره ام می کند و آن را مزخرف می خواند بعد یک روز دیگر می آید و می گوید تو محله های لاهیجان را نمی شناسی خوب البته که من محله های لاهیجان را خیلی خوب نمی شناسم من هیچ وقت برای پرسه زدن در محله های قدیمی لاهیجان وقت نگذاشته ام مقابل هیچ خانه قدیمی نایستاده ام خانه شمس و پل روی رودخانه و آنچه در ذهنم ساخته ام تخیلی ست ...
...بعد می آید و می گوید من خواستم ظرفیت نقدت را بالا ببرم ....من ظرفیت نقدم بالاست آن قدر که به آدم عجیب خوانده شده ام ...تاختن به کسی و نقد با هم فرق دارند ...باید یاد بگیریم با هم ملایم تر حرف بزنیم اگر قصدمان عصبانی کردن طرف مقابلمان نباشد اگر هم باشد که بهتر است ما که حرف می شنویم عصبانی نشویم ...بگذریم ...فکر می کنم زمان در یک حرکت دوار سریع افتاده است مثل دایره های مدام و به هم پیوسته ای که مدام می چرخند و آن چه از ذهن ما تراوش می کند را جذب می کنند ...
دیشب مدام به این فکر نکرده ام چقدر بهار را دوست دارم چقدر زندگی را دوست دارم کتابهایی را شمردم که باید می خواندم و نخواندم به داستان هایی فکر کردم که باید می نوشتم و ننوشتم ...دلم می خواست می توانستم تعداد اشک هایی که در 88ریخته ام را بشمرم اشک هایی که سرخ بودند به رنگ لاله هایی که در بهار در می آیند دلم می خواست می توانستم تعداد خنده های سال 88ام را بشمرم باور می کنی می توانم خنده هایم را بشمرم
...وقتی تو بازگشتی !...وقتی تو متولد شدی و سلامتت را به دست آوردی !...وقتی تو سر کوچکت را روی شانه ام گذاشتی و نوازشم کردی...! وقتی تو به دنیا آمدی ! وقتی تو به سفر رفتی و شاد برگشتی ...وقتی تو گفتی که موفق شده ای و من یک نفس راحت کشیدم !وقتی تو گفتی خوب می نویسم وقتی تو مرا به نویسندگان خوب تشبیه کردی ...وقتی تو به من خندیدی ...باید یک قول به هم بدهیم که بتوانیم سال دیگر اشک هایمان را بشمریم و نتوانیم خنده هایمان را بشمریم
پ .ن این "تو "ها هر کدام یک کاراکتر ویژه برای من هستند .