وقتی شروع می کنی به وبلاگ نویسی ،فکر می کنی خانه دومی داری که می توانی در آن شلنگ تخته بیندازی ،در آن گریه کنی ،بخندی و هر کاری که دلت خواست انجام دهی ...می دانی اما دیوارهای خانه ات شیشه ای هستند و هرکسی می تواند هر روز تو را در خانه ات به تماشا بنشیند و با خنده های تو بخندد و از گریه هایت متاثر شود و گاه به دیوانگی هایت بخندد، بخصوص که سر در خانه ات هم نوشته باشی روزمرگی ها و همه تو را به هرچه می نویسی نسبت بدهند، به خصوص که جرات داشته باشی و بتوانی عریان بایستی و با نام واقعی خودت بنویسی! این طوری شاید یک روز فامیلت تو را با یک جستجوی ساده پیدا کنند یا این که خودت سر ذوق باشی و آدرس وبلاگت را به آن ها بدهی و بعد هرمسئله ای که برایت پیش بیاید، هم ،راحت بنویسی و ...بعد یک روز ببینی که براساس نوشته هایت ، قضاوت می شوی ...!بعد به خودت بیایی و با خود فکر کنی که آیا باید همیشه همین طوری بنویسی بی سانسور ،بی پیرایه و همیشه خودت باشی !گاهی هم شاید به فکر بیفتی که یک وبلاگ با نام مخفیانه درست کنی و هرچه دلت می خواهد در آن بنویسی بی این که کسی تو را بشناسد  ...بعد فکر می کنی که چه بشود مگر تو چند شخصیت داری ؟مگر چند نفری ؟مگر بیش از یک نفری ؟حال چه فرقی می کند! روزی که تصمیم گرفتی خودت را به اسم یک نویسنده گیرم گمنام! ثبت کنی ...باید فکر می کردی به هرچه بنویسی قضاوت می شوی پس فکر کن خانه ات شیشه ای ست و پشتش یک دادگاه هست با یک دنیا قاضی که از خوب یا بد روزگار همه آن ها را دوست داری ...

پ .ن ...برای سلامتی یکی از عزیزترینانم محتاج دعای خیرتان هستم

ادامه طوبی