شیوای بد
در کتاب بنویسیم پسرم جایی پرسیده شده چه کسی را بیشتر از همه دوست داری ؟...پسرم نوشته بود :اول بابا بعد مامان شمسی بعد مامان شیوا ...این نوشته خیلی مرا به فکر فرو برد ...م .ش .ا حق دارد من این روزها ذوق و شوقم نسبت به خیلی از مسائل اطرافم کم شده است ...چشمانم کمی ضعیف شده و به محض این که کتاب می خوانم خسته می شوم باید خدا را شکر کنم که حداقل این کار را کنار نمی گذارم به یک نحوی شده راه برنده من ...نوزدهم فروردین وقتی می خواستم بروم کارگاه داستان همسرم نگاهم کرد و با خنده گفت :چه وجدی داری ...من خندیدم فکر کردم :مگر بد است عشق داشتن به یک کار به نوشتن ؟و... نوشتن!
اما من همیشه در نوشتن زندگی کرده ام و زندگی به نوعی دارد مرا ،شخصیت مرا و عادات مرا می نویسد ،برای ادامه دادن و وجد داشتن دلیل های محکمی در زندگی لازم است که نبایند کمرنگ شوند به نوعی آن حسی که همیشه در من زنده است و هرگز به هیچ طریقی نمرده ایمان به حضور خداوند در کنارم است یا شاید بالای سرم یا در قلبم و حالا به هرطریقی ...خوب شد ایمانم هنوز نمرده
سال ها فکر می کردم که همیشه رابطه خوبی با بچه ها داشتم و دارم ...اما حالا یک نگاهی که به گذشته می اندازم و به رابطه خودم و برادرانم نگاه می کنم می بینم من رابطه خوبی با آن ها وقتی به سن هفت هشت سالگی رسیده بودند نداشتم من همیشه از آن ها ایراد می گرفتم همیشه با آن ها مخالف بودم وقتی اذیتم می کردند یک نیشگان بزرگ از آن ها می گرفتم ...وقتی حرفم را گوش نمی کردند عصبانی می شدم هیچ وقت خوب از آن ها مراقبت نمی کردم ،وقتی به خیابان می رفتیم آن قدر دست هایشان را محکم می فشردم که دستشان درد می گرفت و مدام می گفتند شیوا مردیم ول کن دستمونو و من با قاطعیت می گفتم شما امانتید و من باید شما رو سالم به مامان برسونم بعد فکر کن آن ها را به سینما یا گردش برده بودم از دماغشان در می آمد الان که فکر می کنم می بینم دو تا بچه مظلوم لاغر بودند با یک خواهر لاغردماغو ی غرغرو ...من خیلی غر می زدم...بزرگتره خیلی بیش تر از کوچک تره عذاب کشید چون در بچگی او من هم بچه تر بودم و ترساندن را هم باید به بقیه اعمال خبیثم اضافه کنم ...کوچکتره سین را نوک زبانی می گفت و من بیشتر دوستش داشتم و زمان بچگی او بزرگ تر شده بودم و کمتر اذیتش می کردم نه نه الان یادم آمد او وقتی می رفت فوتبال همیشه با بوی عرق فراوان برمی گشت و من از بوی عرق متنفر بودم و مدام به او می گفتم برو حموم و او از حمام متنفر بود یک بار پریده بود روی رختخواب من و من فوری ملحفه تختم را عوض کرده بودم ...این موضوع را هیچ وقت فراموش نکرد ...![]()
...الان که نگاه می کنم می بینم یک مادر غرغروی عوضی ام هرچند دیگر دماغو و لاغر نیستم ...هروقت پسرم در مقابلم جبهه می گیرد می بینم انگار یک گاو خشمگین است و مدام سرش را به حالتی نگه می دارد که می خواهد شاخم بزند
مدام از خودم ایراد می گیرم ...دیروز در دلم یک دادگاه تشکیل دادم و خودم را محکوم کردم ...بعد ایستادم رو به آینه و شدم وکیل مدافع خودم ،به خود خسته ام گفتم :بسه دیگه یه خورده شیوا رو دوست داشته باش این قدر به اش سخت نگیر ...اما یک چیزی از اعماق می گوید :نمی توانم شیوا دیگر دوست داشتنی نیست ...واقعا نمی دانم رابطه من طی این همه سال چرا با پسر بچه ها خوب نبوده و خوب نمی شود ...
ادامه طوبی داستان ویرایش نشده