خواستیم ما هم بپیوندیم به این جمع منتقدین یا تعریف کنندگان مقاله خانم صدر ،دیدیم هیچ جا این مقاله را نمی توانیم بخوانیم ،باری کمی از روی نقد ها موضوعش را گرفتیم و یاد یکی از دوستانمان که ید طولایی در برخورد با متجاوزین حقوق زنان در دوره پانزده ،شانزده سالگی ما داشت ،افتادیم .

تا یادم می آید هیچ وقت مامان زهرا به من یاد نداد  با یک متلک گو یا یک مزاحم تلفنی یا یک متجاوز چگونه باید برخورد کرد ،همیشه در مقابل بد رفتاری اجتماعی سکوت می کرد و خانمانه می گذشت این صفت در مورد خواهرمان هم صادق شد ولی ما که اندکی تخس تشریف داشتیم و جایمان یا روی دیوار بود یا درخت ،طبق معمول مستثناییم ،کسی به من نمی گفت این کارها باعث می شود یک دختر توی چشم بیاید مثلا راحت می گفتند بعدیش پسره که پسر هم شد ...اوایل خیلی مظلوم بودم بلد نبودم جواب بدهم بلد نبودم اگر در راه مدرسه کسی دنبالم بیفتد برگردم بگویم مزاحم نشوید ...فرار می کردم و آن قدر تند می دویدم که تعقیب کننده به گردم هم نمی رسید ...البته در آن دوره ای که من حرفش را می زنم ما در هشتپر زندگی می کردیم و اصلا آقا مزاحم نشوید معنی نداشت(ناگفته نماند من خیلی لاغر و زشت و دماغو بودم و فقط یک تعقیب کننده داشتم که فکر کنم موقع تعقیب من عینک ته استکانی اش را بر می داشت ) ...بعد ما به شهسوار منتقل شدیم و من با تیپ جدیدی از جامعه دختران آشنا شدم دخترانی به مراتب شادتر و سرتق تر از دختران ترک و تالشی که هم کلاسی ام بودند ...این دخترها می خندیدند ،بلند حرف می زدند ،در جواب متلک فحش می دادند و یکی از آنان که خیلی چهره سینمایی نازی داشت به نام ماندانا اگر در تاکسی جوانکی کمی از حد خودش تجاوز می کرد و پایش را به پای او می سایید کتک هم حواله اش می کرد ...در شهسوار بود که یاد گرفتم در مقابل آزار اینگونه اگر کسی با موتور یا دوچرخه از پشت حمله کند یا در تاکسی بخواهد با مرض پایی به پایم بچسباند مقابله کنم اگر چه همیشه باز در مقابل متلک ساکت بودم ...سال ها بعد که دانشجو شدم و مدام در سفر بین شهسوار و لاهیجان و گاه رشت یا تهران بودم همیشه کیفم را که معمولا بزرگ بود بین خودم و همسفر مذکرم می گذاشتم اگر هم کیف گلیمی ام به اصطلاح بچه های دانشگاه خورجینم همراهم بود کلاسورم را بین خودم و مسافر نامحرم بغلی می گذاشتم هرچند به برابری زن و مرد همیشه معتقد بودم و عقیده داشتم این تماس نباید در حدی باشد که شخص کنار دستی را از حد طبیعی احساسی بگذراند اما جامعه و افراد بیمار آن، آن قدر زیادند که حالا تا تو بیایی و تشخیص بدهی کنار دستی ات انسان است یا خصوصیات بدی دارد ممکن است مورد آزار هم قرار بگیری ...

یک بار که از خانه سپیده دوستم از رشت به لاهیجان بر می گشتم مرد جوانی که  از چهره اش یک سر بی مو و یک جفت چشم هیز یادم مانده ...وقتی دید من ته ماشین منتظر نشسته ام پیکان پر شود که حرکت کنیم با خوشحالی خیز برداشت سمتم و من که خیلی فرز بودم فوری کیفم را که آن روز چرمی و بزرگ بود گذاشتم بین خودم و او ...اما او اکتفا نکرد و شانه اش را محکم به سمت شانه ام فرود آورد ،خیلی مودبانه گفتم :آقا لطفا کمی آن طرف تر بنشینید ...و همین شد آقای از خود شک دار شروع کرد به فریاد کشیدن :دختره فلان فلان شده ،به من توهین می کنی خودت مرض داری کیفت رو انداختی بین من و خودت حالا به من تهمت می زنی ...و همین شد که من و او  تا لاهیجان با هم بحث  و یکی به دو کردیم و به هم فحش دادیم و گاهی هم راننده طرف من را می گرفت و گاهی هم طرف او را ...قسمت دردآور ماجرا این بود که وقتی به لاهیجان رسیدیم جوانک به راننده گفت :می دونی من معذرت می خوام آقا این ها این کاره اند و راننده هم حرفی نزد ...خیلی بغض کردم نمی دانم کجای قیافه من به این کاره ها می خورد که راحت مورد تهمت قرار گرفته بودم تنها به این جرم که از حریم کوچک خودم دفاع کرده بودم و اگر لابد آن کاره یا این کاره بودم و اجازه می دادم مردک مریض کنار دستی ام بچسبد به من و صدایش را در نمی آوردم آدم خوبی می شدم یا باز هم بعد از پیاده شدنش می گفت :...فلان خانم عجب تیکه ای بود ها ...کثافت !

کار ما با یک مقاله و دو مقاله حل نمی شود ما از اساس بیش از آن که فکر کنیم ویرانیم و این فرهنگ چندهزارساله که مثل مدال زده ایم به سینه مان و به آن افتخار می کنیم هیچ هم  قطعیت ندارد و شاید تنها درصد بسیار پایینی از مردم ایران آن را داشته باشند ...اصلا نیاز به توضیح نیست ،نیاز به تحقیق نیست یک نگاهی به دور و بر تان بیندازید ما دهه پنجاهی ها که کلهم باطل، تا به حال التقاطی تر و سر در گم تر از جوانان این دوره دیده اید ...اصلا معلوم نیست پیرو چه مکتب یا مرامی هستند ...گاهی این جوانک های زیبای جوجه تیغی یا مو فشنی تاج خروسی چه دختر یا پسررا می بینم از خودم می پرسم این ها می شود مرد یا زن زندگی باشند؟ بعد به آن نیمه بی فرهنگ سنتی قدیمی ام نهیب می زنم از روی ظاهر قضاوت نکن و این همه بی فرهنگ نباش اختیار خودش را که دارد اختیار لباسش را که دارد ...نگاه کن من که ادعای روشنفکری هم دارم ناگهان یک مرضی ،سیخونکی ،نمی دانم اسمش را چه بگذارم از اعماقم می آید بالا :وای چه آرایشی کرده ،وای چه خفنه ...بعد می بینم این روحکم نیاز به تمرین و ممارست دارد تا یاد بگیرد در یک محیط خیلی خیلی بی فرهنگ ،اندکی تا قسمتی فرهنگی باشد ...

فکر کنم در بعضی موارد من در توهم سیر می کنم یارو جلوی د.اد.گاه ا.نقلا.ب داره من رو با باتوم می زنه و به ام فحش می ده به اش می گم :درست برخورد کن، درست صحبت کن ببین تا چه حد فرهنگی ام داشتم ارشادش می کردم جل الخالق !

حالا اگر نوشته هایم توهین بود به آن ها که فکر می کنند ما خیلی کارمان درست است عذر می طلبم ، هرچه دلتان می خواهد فحش بدهید ...