فکر می کنم دلتنگم ،فکر می کنم بی خود دلتنگم ،فکر می کنم دلتنگی ام از دور ماندن از نوشتن داستان هایم است این مدت سخت مشغول یادگیری بخوانیم بنویسیم و ریاضی کلاس دوم دبستان بودم ...فکر می کنم این روزها دلتنگی نباید معنا و مفهوم خاصی داشته باشد باید بروم بیرون و راه بروم و چشمانم را ببندم و بو بکشم بوی بهار را آنقدر عمیق نفس بکشم که برود تا آخرین سلول عمقی ریه ام بنشیند شاید شکوفه بدهد و سبز شود ...بعد دهانم را بگشایم و بگذارم درختی بروید بر سینه ام و شاخ و برگ هایش از دهانم بزند بیرون ...فکر می کنم شاید دیگر کسی نگاهم نکند و من فکر نکنم ممکن است هیاهوی بلند این شهر کوچک کَرَم کند ...

روی تختم به جای خوابیدن گوش می سپارم به صدای رعد ،می گذارم برق چشمانم را کور کند ،رعد گوشم را بنوازد ،فکر می کنم نباید به دلتنگی راه داد ...نباید ...

خواب می بینم قرآن و علوم را که امتحان داده در کارنامه شده 19.5مرتب می گویم باید اعتراض بنویسم باید اعتراض کنم باید هر طوری شده این کارنامه کامل بیست باشد ...از خواب می پرم می خندم تا سال ها بعد از فارغ التحصیلی خواب نمره می دیدم خواب امتحان و استاد و انتگرال می دیدم خواب الگوریتم و دستور ...خواب هیچ بلد نبودن ...خواب پایگاه داده ها ،خواب ساختمان داده ها ،خواب برنامه سازی کوبول ...خواب مردی که به همه دانشجوها می گفت این پروژه را خودت ننوشتی کپی زدی ...خریدی !خواب تحقیر خواب خفقان خواب خفه خون ،خواب نداشتن پول و نسبت دادنت با ...فکر می کنم به دلتنگی نباید راه داد...که دلتنگی و افسوس و یاس هیچ به من نمی افزاید ...فکر می کنم باید فکری کنم فکری که مرا از این هجوم اندیشه نجات دهد ...فکر می کنم چه می تواند این سرگشته را نجات دهد ...

فکر می کنم نوشتن ،نوشتن... از حجم بالای کلمه آبستنم ...فکر می کنم امتحان پسرم تمام که بشود نفسی هم من می کشم ...می نویسم ...می نویسم ...می نویسم ...فکر می کنم این تنها راه نفس کشیدن در بهاری این چنین تنها و غمگین است ...

پ .ن ...کتابی که امروز معرفی می کنم را شاید بیشترتان خوانده باشید :عزادارن بَیَل نوشته غلامحسین ساعدی ...مجموعه داستان مرتبط فوق العاده ایست ،که به قلم شیوا و زیبایی نوشته شده است ...فیلم گاو هم از روی یکی از داستان هایش ساخته شده است ...گاو مشد حسن یادش به خیر با همه کودکی ام چقدر از این فیلم می هراسیدم و با همه هراسم باز هر بار که پخشش می کردند عاشقانه تماشایش می کردم ...فکر این که مشدحسن عاشق گاوش است و یک روز از عشق گاوش، گاو شد ... داستان های ساعدی به شدت عمیقند و فکر کن آنقدر عمیق که بتوانند تو را بترسانند از روزی که بترسی آدم ممکن است گاو شود .جامعه ای که او به تصویر کشیده جامعه ساده ای ست اما در ان رهبر است وزیر است آدم خوب است آدم بد و شر هم هست آدم ساده لوح و ابله هم تا دلت بخواهد هست و بالطبع فقر نیز هست .