دا
فکر کنم خیلی از کتاب خوان ها کتاب "دا "را خوانده باشند ...این کتاب جوایز بسیاری برده و از روی آن فیلمی هم در حال ساخته شدن هست ...
من به صفحات نزدیک سیصد آن رسیده ام و طاقت ندارم تا پایان این کتاب صبر کنم و راجع به آن صحبت نکنم ...کتاب خاطرات سیده زهرا حسینی ست که به قلم اعظم حسینی نوشته شده و توسط انتشارات سوره مهر چاپ شده است .کتاب بیشتر به یک گزارش شبیه است گاهی که کتاب را می خواندم
(توهین به قلم گزارشگر نشود ) آرزو می کردم ای کاش کتاب را یک نویسنده داستان حرفه ای می نوشت ...چون به هرحال این کتاب خاطرات یک زن است و نه یک زن معمولی
سیده زهرا در زمان هفده سالگی اش پرتاب می شود به جنگ ناگهانی و حمله های عراق ابعاد ماجراهایی که در آن درگیر شده را ذکر نمی کنم چون شاید کسی باشد که هنوز کتاب را نخوانده باشد ،شبیه اش را خودتان در فیلم هاو سریالهایی مثل کیمیا و خاک سرخ و ...دیده اید ...اما بپردازیم به راوی ...
این دختر یک دختر معمولی نیست ...من هرگز عادت ندارم به آخر کتاب نگاه کنم نزدیک صفحه دویست بودم که متوجه شدم انتهای کتاب عکس دارد ...عکس سیده زهرا هم با مادرش که دا صدایش می کرده و بعضی از افراد خانواده اش است ...
خیره شدم به چهره اش ...عکس ها سیاه و سپیدند و قدیمی و او پوشیده شده در چادر و روسری مومنی تا نزدیک ابرو ست اما زن زیبایی ست ...در وبلاگ گیلاسی خوانده بودم که برای ماه رمضان هم او را برای برنامه افطار شبکه سوم دعوت کرده بودند اما من آن برنامه را ندیدم ، خصوصیات این دختر هفده ساله تا این جا که من کتاب را خواندم فوق العاده شجاعانه و خالصانه بوده ...
به گمانم در روزهای اوایل انقلاب و جنگ دیدن چنین خصوصیاتی در افراد خیلی حیرت انگیز نبود ...بیشتر زنان و مردان روحیه آرمان گرایی و شهادت طلبی داشتند و از مرگ نمی ترسیدند ...مرگ رسیدن به معشوق بود ...هرجمله از امام خمینی می توانست قلب این دختر را بلرزاند ...کتاب که تمام شد باز هم راجع به آن خواهم نوشت من زمان جنگ هشت سالم بودم و روزی که اعلام شد جنگ شروع شده با دوستانم روی چمنهای اطراف خانه سینه خیز رفتیم و به طرف هم با اسلحه های چوبین شلیک کردیم ...اگر ما هم در جنوب بودیم و زیر آتش جنگ لابد فرصتی برای بازی های این چنینی پیدا نمی کردیم ...
پ .ن ...دیدید ما نگران لک های صورتمون هستیم برای بهترین ضدآفتاب ها می دویم این مغازه اون مغازه و می گردیم دنبال بهترین برند ...نگرانیم پیر نشیم چاق نشیم خوشگل و جوون بمونیم و خوب به چشم بیاییم ...اون روزهای سخت شروع جنگ وقتی سیده زهرا زیر آفتاب داغ قبر می کنده و با دست های ظریف و کوچکش شهید می شسته و صورتش می سوخته کی به این چیزها فکر می کرده ...شاید اون روزها همه خانواده ها همین طوری بودن من هم یادم نمی آد خانومهای بزرگ تر فامیلمون در زمان جنگ به ضد آفتاب فکر کرده باشند ...یک سرچ از روی تصاویر کنید و صورت سیده زهرا را در عکس ها ببینید راستی که زن زیبا و قشنگی هم بود و هست ...
شاید هم موضوع بر می گرده به "فرزند زمان خویشتن باش "