ادامه داستان آسمان صورتی
این هم ادامه ادامه دارش
و اما آن سوی دایره صورتی چه بود ؟...سفینه وارد مدار زمین شد و با آخرین تنظیمات دقیق و محاسبات خارق العاده تیم نابغه ای که مسافرش بود مقصد را مرکز دایره صورتی در نظر گرفت و با حداکثر سرعت به مرکز دایره رفت ...ساکنین زمین که با حیرت این صحنه را می دیدند دیدند که سفینه ناپدید شد اما چه بر سر آن سفینه و سرنشینانش آمد ...؟
سفینه وقتی از مرکز دایره گذشت برای چند دقیقه دارای یک سرعت ثابت ایده آل شد ...فضانوردان با حیرت از پنجره های کوچک به محیط اطرافشان نگاه کردند و دیدند در یک حفره عمیق صورتی پیش می روند و سرعت ثابتشان به طرز حیرت آوری رو به افزایش است طوری که دیگر هیچ سیگنال طبیعی از مونیتورهای پرواز دیده نمی شود و انگار هستی آن سفینه و سرنشینان رو به قیامتی ناپایدار در حرکت است ...سر نشینان که دو مرد و سه زن بودند به هم نگاه کردند ...همگی ثابت روی صندلی هایشان نشستند و کمربندهایشان را بستند و در زمان بسیار کوتاهی که تا مرگ مرموزشان در پیش رو داشتند از هم خدا حافظی کردند ...زن ها چشمانشان را بستند تا از خداوند طلب بخشش کنند همسرو فرزندانشان را از درون صدا بزنند و به آن ها بگویند چقدر دوستشان دارند و مردها هم خانواده هایشان ،فرزندانشان ،همسرانشان را جلوی چشمانشان مجسم کردند و بدون این که فرصت داشته باشند اشکهایشان را پاک کنند در هجوم سیلان فضای پرسرعتی قرار گرفتند که هوش و حواس از آنان ربود و دیگر جز تاریکی چیزی نبود ...
سفینه از حفره صورتی پر سرعت خارج شد و پرتاب شد در مداری که به شدت شبیه به مدار زمین بود سرعت سفینه ثابت شد و شروع کرد در مدار کره چرخیدن ...به تدریج فضای پس از طی سریع داخل موشک طبیعی شد و سرنشینان به هوش آمدند ...بلافاصله کمربندها را باز کردند و از داخل پنجره ها و مونیتور بزرگی که اطراف سفینه را نمایش می داد کره صورتی و قرمز رنگی را دیدند که بی شک هرجا بود ،زمین نبود ...
مسافران بلافاصله جلسه ای تشکیل دادند و سعی کردند برای خود و سرنوشت نامعلومشان تصمیم بگیرند هیچگونه ارتباط با زمین مقدور نبود و آن ها خود باید متوجه می شدند که کجای این دنیای بزرگ نامعلوم سرگردان شده اند .
تیم تصمیم گرفتند پس از پوشیدن لباس های فضایی در کره فرود بیایند از قرار مورد هجوم هیچ جنبنده ای قرار نگرفته بودند و در هیچ راداری نشان داده نشده بودند ...هیچ جا توری برای اسارتشان پهن نشده بود ...یکی از زن ها به دو تای دیگر گفت :می ترسم تله وحشتناک تر از این حرف ها باشد و چنان سختی و مشقتی در انتظارمان باشد که تصورش را هرگز نمی کردیم ...زن ها به او نگاه کردند و حرفی نزدند به جایش یکی از مردها گفت :روزی که قبول کردیم به این سفر بیاییم می دانستیم که ممکن است مرگ هم انتظارمان را بکشد ...سفینه در جوی مشابه جو زمین قرار گرفت و روی یک صخره فرود آمد ...مسافرین حیرت زده از پله ها فرود آمدند . و اولین کاری که کردند کنار زدن ماسک های هوایشان بود آن ها در هوایی بسیار لطیف و بهاری بودند ...خاک زیرپا قرمز و درشت بود و زیر نور آفتاب کاملا می درخشید ...دریا و آسمان صورتی کمرنگ بودندو درست از همان جایی که سفینه فرود آمده بود یک دایره آبی رنگ به چشم می خورد درست به رنگ آسمان زمین ...
ادامه دارد