از مهربانی و لطف تک تکتان متشکرم ...خداوند به همه شما عمری طولانی و پر از شادمانی عطا کند ...بی شک همه ما می دانیم که مرگ یک پدیده طبیعی ست و برای یکایکمان اتفاق می افتد ،اما آن چه که در این پدیده بازماندگان را می آزارد جدایی از عزیزسفر کرده است که دیگر نمی بینی اش و می دانی دیگر از روی زمین به جایی پر کشیده که از کیفیت و کمیتش شنیده هایی مبهم داری ...در تمام مدت عزاداری و مراسمش هر بار اسم از همسر نریمان برده می شد من بی اختیار اشک می ریختم چون همیشه فکر می کنم بیشترین آسیب جدی را او دیده ،همسر نریمان پرستار است و پرستاری بسیار خوب این سال های او باعث شد نریمان چند سال بیشتر زنده بماند صورتش آن قدر تکیده و زرد بود که نمی توانستم تصور کنم این همان دختری است که می آمد خانه مان و از من ریاضی و جبر یاد می گرفت ...همان دختر سخت کوش جدی که تا مسئله ای را نمی فهمید از آن نمی گذشت ...

خوش حالم که برای دیدن صورت پسرعمویم برای آخرین بار به داخل مرده شوی خانه رفتم ...آخرین باری که نریمان را زنده دیدم ،عروسی برادرزاده اش بود شیمی درمانی باعث شده بود همه چهره اش ورم کند و مو و مژه و ابرو نداشته باشد رفته بودم و دستش را فشرده بودم و گفته بودم :چطوری نریمان ...طور غریبی نگاهم کرده بود و من ادامه داده بودم :خوبی!...خوب می شی !و فوری رفته بودم که بیشتر نبینمش و روزهای آخر می دانستم دوست ندارد کسی به ملاقاتش برود ...زمان مرگ چهره اش به حالت عادی برگشته بود و شده بود همان نریمان چند سال پیش ...فقط رنگش پریده و دهانش اندکی باز مانده بود ...از همسر خواهرش پرسیدم به نظر شما حکمت این بیماری ها و مرگ بعدش  چیست ؟و او جواب داد :ما حکمتش را نمی دانیم به نظر من حکایت عشقی ست که به بچه ای داری و لپش را محکم می فشاری ...بچه دردش می آید و گریه اش می گیرد ...و خدا حتما نریمان را خیلی دوست داشته که لپش را این همه محکم کشیده است ...اصلا دلم نمی خواهد مایوس بنویسم و کسی را برنجانم و باعث غم  و غصه و ناراحتی شوم ...ولی بعد از چهار روز مدام شرکت در مراسم عزاداری شادتر از این نمی توان نوشت ...

وقتی نریمان را به خاک سپردند عمو دکتر گفت :می بینی این همه می دوی کار می کنی درجه و رتبه و گروه و مدرک می گیری ،آخرش همین است می رسی همین جا که نریمان رفت ...

مادر نوشین صبورتراز مادر نریمان است او در ده سال گذشته دو پسرش را در تصادف از دست داد خیلی خیلی ناگهانی ...اولی هجده ساله بود و دومی بیست و هشت ساله ،خواهرم با یادآوری موضوع مرگ یاسر و رضا با لحن بسیار محزونی رو کرد به من گفت :چقدر تعداد پسرعموهامون کم شده و من نمی دانستم چه باید بگویم ؟

...نام مادربزرگ من ام البنین بود او شش پسر داشت از شش پسر پنج پسر مانده که یکی شان که پدر نریمان بود سال هشتاد فوت کرد ...از این شش پسر بیشتر دختر به جای مانده تا پسر ...خدایا لطفا کاری کن که پس از این در این خانواده و همه خانواده ها همیشه شادی و خوشی و عروسی باشد ...یعنی همه بازماندگان مجرد عروسی کنند و بازماندگان متاهل هزار تا شوند تا نسل خرس های کوهستان حسابی زنده و نامداربماند ...(حالا انگار این خرس ها چه تحفه هایی هستند ؟)

از بین خوانندگان این وبلاگ کسی می داند مفهوم  خرسهای کوهستان چیست  ؟

پ .ن ...شبی خیلی دور اصلا به یاد نمی آورم عروسی چه کسی بود موقع برگشتن نریمان یک ترانه مازندرانی خواند صدای خیلی گرمی هم داشت خدا رحمتش کند ...من که در طول دوران دخترعمو پسرعمویی مان کاری برایش نکردم هرچه یادگاری از او دارم خاطره مهربانی و خوشی است و طنین یک ترانه محلی با صدایی گرم ...