الویت چندم ؟
دیدی بعضی اوقات مذهبی های بی مزه ای هستند که می نشینند روبرویت و زل زل در چشمانت می پرسند :نماز می خوونی ؟...و تو می مانی که طرف به قضیه چه ربطی دارد ؟...حالا شده قضیه من و بی مزگی من ...زل زل در چشمان دخترعمویم که زمانی باهم کتاب رد و بدل می کردیم نگاه می کنم و می پرسم :کتاب چی می خونی ؟...شروع می کند به زیر و رو بافتن :تا از مدرسه به خانه بروم (مدیر مدرسه است )و کارهای خانه را انجام بدهم با پسرانم درس کار کنم می شود دوازده شب ...من مثل نفهم ترین آدمی که دیده ای ادامه می دهم :روزی یک صفحه ...روزی یک صفحه ...موقع خواب ...میل می چرخاند :نمی شه تا کتاب دست می گیرم کوچیکه می پرسه این چیه بده بخوونم بده ببینم برای منم بخوون ...نفهم تر می شوم :نچ ...این ها همه توجیهِ ...اگه بخواهی می تونی ...سر آخر شرمنده می شود چهره اش و می گوید :آره می دونم می شه ولی خوب برنامه ریزی نکردم کارهای دبیرستانم مونده وخوب نشد دیگه نمی شه !...من با جسارت و پررویی ادامه می دهم :ولی تو خیلی کتاب خوون بودی عاشق ادبیات هم بودی ادبیات هم که خووندی ...لپهای سپید خوشگلش حالا گل انداخته :می دونم می دونم ...اما و آهی می کشد ...با لبخند نگاهش می کنم ...با چشمهای عسلی خوشگلش نگاهم می کند ...چهره اش چیزی بین آتنه فقیه نصیر و مگ رایان است با بینی شبیه جنیفر لوپز ...فکر می کنم در دلش یک فحش گنده شاید نثارم کند ...خیلی دوستش دارم دلم می خواست همانطور کتاب خوان بماند ...همه صفاتش را حفظ و به روز کرده ،در کارش پیشرفت کرده ،مادر حسابی ست ،با وقار است جوان و خوشگل مانده و حسابی کدبانوست ...اما کتاب خوانی برایش الویتی دست چندم شده ...حالا وقتی مومن مذهبی بی نمک بنشیند روبرویت و بگوید نماز می خوونی یا نه ؟تو می روی دنبال نماز خواندن ؟...بخصوص اگر هرگز نماز نخوانده باشی در دلت فحش گنده ای نثار مومنک می کنی و می گویی :اصلا به این چه ربطی داره مومن اونه که دیگران از دست و زبانش در امان باشند ...اما اگر زمانی نماز خوان بوده باشی شاید این یک تلنگر کوچک شود و تو دوباره به فکرش بیفتی ...اما اگر زمانی همه عشقت ،همه لحظه های تابستانی بعد از بازی هایت باشد کتاب خواندن ...شاید در مواجه شدن با یک پرسشی از یک دخترعموی سمج با چشمهای ورم کرده از زور گریه که حالا وسط این هیر و ویر یاد کتاب خواندن دختر عمویش شده صد در صد می توانی فحش بدهی و در جواب یک ردیف نیشخند ببینی ...اما آنقدر این مگ رایان با ملاحظه هست که این جا وقار و خانمی اش بچربد به این حس خشم کوچولوی جوشیده شده در درونش و بتواند با خانمی و متانت هرچه تمام تر بگوید :تو حق داری اگه بخوام بخوونم می توونم ...
کتاب بخوان! کتاب در همه لحظاتی که در آغوش توست و تو کلماتش را می بلعی تو را در هاله ای طلایی و فانتزی و صورتی و آبی و رنگین کمانی می برد حتی اگر دنیای اطرافت سیاه تر از همه شب های تیره بدون ماه و ستاره باشد .