یادهای خاموش اثر میرداوود فخری نژاد
یکی از استادان قلم که در کارگاه داستان ما شرکت می کنند آقای میرداود فخری نژاد هستند ...اگر نام شیون فومنی را شنیده باشید باید بدانید که شیون فومنی تخلص شعری آقای میر احمد فخری نژاد است که برادر آقای میرداود است ...سال 7۰یا ۷۱بود به گمانم که با پدر به شب شعری در دانشگاه آزاد شهسوار رفته بودم مابین شعرهای بسیار زیبایی که شیون می خواند پدر مرا نزد او برد و مرا به او معرفی کرد نمی توانم بگویم در آن سالن کوچک نیمه روشن و نیمه تاریک وقتی مقابل شیون ایستاده بودم یک حس عالی و و صف نشدنی داشتم پدر به شیون گفت :این دخترم شیواست داستان می نویسه و شعر می گه ...و شیون با محبت نگاهم کرده و گفته بود :موفق باشی دخترم خیلی از دیدنت خوش حال شدم ...بعدها آقای میرداود را در کارگاه می دیدم و نمی دانستم برادر شیون هستند ...بعد از نقد کتابم به من گفت :من هم تقدیمی دارم که براتون می آرم و من جواب دادم :باعث افتخارمه !و بالاخره در یکی از جلسات دو کتاب ایشان با خط بسیار زیبایشان که برایم اول یکی شان نوشته بود انسان زیباترین سرود دنیاست به دستم رسید ...آقای میر داودفخری نژاد ، کتاب یادهای خاموش را در پنج فصل نوشته که در سال 1380توسط انتشارات رود چاپ شده است ...
کتاب درپنج فصل می پردازد به شرح فوت میراحمد فخری نژاد (شیون فومنی )با عنوان مردم شاعرند
آخرین دیدار از آقای بیژن نجدی و همسرش با عنوان یوزپلنگ خسته
شرح ادیبانه ای از فوت و به خاکسپاری فرهنگ توحیدی هنرمند و بازیگر تئاتر
شرحی از یاری رساندن به بازماندگان زلزله رودبار در بهار 69با عنوان آخرین روز بهار
و یک گفتگوی شاعرانه بین من و ادبیات با عنوان یادهای خاموش
این کتاب یک کتاب مخصوص دوستداران ادبیات است ...کلمات ماهرانه حساب شده پشت هم قطار شده اند جملات شعرگونه اند و پُرند از ایهام و ایجاز و هرچه که از صنعت و سنتهای ادبی می توانی در آن بگنجانی ...
بعضی جملات را بامن شریک شوید :
{و بی گاه ماه و خورشید تنیده در هم به تاریکی می گرایند و سکوت و تاریکی ماه و خورشید به جان زمین یله می شود ،زمین در چنبره تنهایی و تاریکی به آدم ها نگاه مات می کند ،آدم ها در حالی که کند و بی تعادل راه می روند ازچشم زمین دور می شوند...فصل اول }
{تو گفتی اتاق پر بود از بوی کوهستان ،یوزپلنگ خسته و شکسته نفس نفس می زد ،چهره ی مرگ آگاهش به دیوار بود ،کپسول سفید اکسیژن زیر پای یوزپلنگ موشک وار به سقف نشانه رفته بود ناگهان موشک سوت زنان از کنارگوشم گذشت و دیدم که تصویرپرنده ای خونین بر خاک افتاد ،بیژن تند و سریع واگشت و نگاه باراند چهره ی مهرپذیرش جوری می نمود که حس می کردی می خواست پرنده دورمانده از پرواز را از خاک برگیرد...فصل دوم }
{داش آکل فریاد زد :
-هرگمشده ای به هنگام مرگ پیدامی شود ،تو داری خودرا فریب می دهی ،تو نمی خواهی آنچه که ما خواسته ایم به آن وفاداربمانی ،آیا این نظم بازی را به هم ریختن نیست ؟
بانوگفت :
-نظم بازی ،همان بازی دادن است ،من بازی نمی کنم ،من زندگی می کنم ،و هربازیگری باید بالاخره روزی خود را و زندگی را بیابدو من زندگیم را یافته ام .
داش آکل برخودلرزید و نشست ،پینه دوز دست داش آکل را گرفت و او را از زمین بلندکرد و گفت :
-تو که راه حقیقت را برگزیده ای ،نباید از حقیقت خوفی به دل راه دهی و خود را بشکنی ،بر جای خود بمان که فکر می کنم کهما نیز چون بانو در این بازی به حقیقتی راه یافته ایم ،آیا این طور نیست ؟...از فصل سوم }
{باخودم گفتم یک ماشین بگیرم برم ده ،،ماشین چیه آقا ،آن شب همه جا سوت و کور بود ،دیگه صبح شده بود چه می دیدی ،خدا به سر کافرش نیاره ،روی کوهی از خاک ،با همان صدای همیشگی که بچه هایم را ناز می دادم و یا آنطوری که دعوایشان می کردم از ته دل صدایشان کردم ،نه زنم زهرا جوابم را داد نه بچه هایم مهدی و سعیده و ماریا و مریم هیشکی آقا هیشکی آدم می ترکه آقا ...ازفصل چهارم }
{ازماشین پیاده می شوی ،به خانه می روی ،خانه خیلی خلوت است ،ایوان دلتنگ نگاهت می کند ،باغچه غمگین از کنارت می گذرد ،درخت اندوهگین صدایت می زند ،به چشمان برگی درخت نگاه می کنی آرام به درخت نزدیک می شوی درخت سر به سینه ات می گذارد ،بی گاه چشمانت از اندوه بهاران دیر سفر سخت می جوشد و غرنگ حزن آلودی سینه ات را می سوزاند سینه ای که پر است از فریادیادهای خاموش ...از فصل پنجم }
پ .ن ...مشکل اصلی ات وقتی ست که فکر می کنی داری خیلی خوب می نویسی و داری داستانی بی نظیر می نویسی بعد هرچه بیشتر پیش می روی بیشتر فکر می کنی که داری اثری مزخرف به جا می گذاری اما بهتر است ادامه بدهی تااین که رهایش کنی ...حال دیروزم که یادت است ؟..این هم از حال امروزم