دو تا چشم سیاه داری !
دو هفته پیش به علت هفتم نریمان به کارگاه داستان کانون ادبی فیض نرفته بودم ...برای همین برای این پنج شنبه که گذشت خیلی ذوق و شوق داشتم و برای خواندن داستانی که فوق العاده دوستش دارم و برایم مثل یک متن خیلی باارزش است ...من متولد بهمن هستم و برای همین عنصر وجودی ام طبق تمام طالع بینی ها و چه می دانم این فالنامه های هندی و چینی و ..."باد" است ...برای همین هم بازی با آن و رقص با آن را دوست دارم وقتی با مشکلی روبه رو می شوم که آن را غیر قابل حل می یابم با باد می رقصم ...برای همین اسم داستانم را با توجه مشکل زن قهرمان داستانم " رقص با باد" گذاشتم ...از موضوع و اصلا از طرح داستان ونقدآن و جزئیات مشکلات نگارشم و همه آن چه بعد از خواندنش اتفاق افتاد می گذرم ...برای من آن چه سایه در گوشه دلم انداخته و آن را می فشارد یک جفت چشم مشکی درشت ریمل زده ای ست که ابهام و خشم نگاهش برایم حرف می زد ...تا پایان جلسه چند بار چشم تو چشم شدیم به عادت همیشگی ام لبخند زدم نه چشمهایش جواب لبخندم را دادند نه لبهایش ...خانم صاحب چشمهای درشت داستان را به خود گرفته بود ...داستانم بر خورنده بود ؟ناراحت کننده بود ؟دلش را شکسته بودم ؟دیگر دوستم نداشت ؟(یاد هامون به خیر )...نه نمی دانم سایه نگاهش مانده روی دلم ...عزیزکم اگر ناراحتت کردم مرا ببخش من منظورم تو نیستی توی نوعی ست من نوعی ست من همه زنان این سرزمین است و به من نگو که این داستان دروغ است که دروغ نیست شاید تو نمی دانی که دروغ نیست شاید به زنانی نظیر زن داستان من بر نخورده ای !
...یکی از ترسهایی که همیشه از نگاه کردن به فارسی وان دارم تاثیر گرفتن از نحوه دیالوگهای دوبلرهایش است ...من آدم مسخره ای هستم می گویم که عنصرم باد است بادی به هرجهتی! مهمان بابلی داشته باشم لهجه ام بابلی می شود ...مهمان انگلیسی داشته باشم آمریکایی مسخره ای که تلفظ می کنم انگلیسی می شود ...مهمان رشتی که داشته باشم رشتی می شوم فکر کن تمام مدتی که داشتم داستان را می خواندم اصلا فکر نمی کردم این شیواست که داستان را می خواند لحن کلامم بین لحن خانم چوسو..آآآ...و خانم شین سی جوانگ و خانم کوم شیلا می رفت و می آمد چند بار دلم می خواست خواندنم را قطع کنم ، به خصوص وقتی به دیالوگ ها می رسیدم که دیگر فاجعه بودم .
در راستای موضوعات شاد و مفرح و همه چیز تمام بیش از حد این روزهای این کانال محبوب عرض کنم مواظب خودتان باشید بهتر است این دن پدروی برگشته از سفر مرگ یا همان سالوادور سیلینسای خوش تیپ را که من دیده ام فقط فعلا به آندرس ماجرا نظر ندارد این طور که دارد پیش می رود می ترسم نوبت به ویکی و ابی گیل و والتر هم برسد ...یعنی اینطوری ست دیگر اگر فرصتی داد خداوند مرده ای از گور برگشت باید تمام عقده های قدیمی اش را بترکاند ...
در راستای مذهبی بودن یا نبودنم باید بگویم می شود گفت همانطور که قبلا گفته ام من یک التقاطی مذهب بی خطرم که نماز هم می خوانم نمازم هم ترک نمی شود حال اگر این نمازم سجده اش جایی بین هوا و زمین روی مهر فرود بیاید و پاهایم رو به قبله دراز شده باشد ...یا این که سر آن به آخرین خبر انفجار بمب در مسجد جامع زاهدان یا تعداد شترانی که علی در نماز و انگشتری که در رکوع بخشید یا اخرین مشکلات درسی و غیر درسی پسرک و یا میزان درصد مالیات بر در آمد قشر زیر خط فقر و بالای حد فقر فکر کنم ...عاشق مکالمه چوپان با خدایش هستم و اصولا ارتباطم با خداو پیامبران و امام هایش به همین نسبت است مثلا معمولا امکان ندارد پیامبران را با حضرت بخوانم و شاید گاهی از دهانم بپرد بیرون به رسم و عادات قدیم گذشته ولی وقتی مثلا با امام علی حرف می زنم خیلی بیشتر به او احساس نزدیکی می کنم وقتی او را علی صدا می زنم و با او خوش و بش می کنم و حس می کنم این طور او هم جواب مرا بهتر می دهد ...وقتی داستانی می نویسی یادت باشد قضاوت می شوی قبل از هرچیز ...برای همین یکی از منتقدین در جمع که خیلی هم مطلع است وقتی من نوشتم ایوب خالی بی حضرت و چیزی در نقد ذکر کرد شما می توانی یک پیامبر آخر اسمش بیاوری حتی اگر اعتقادی نداری ...لابد اگر زنی روزی داستان فاحشه ای را بنویسد که شب وقتی از تن فروشی به خانه بر می گشت غسل جنابت می کرد و نماز می خواند گناه کبیره کرده است ...من این داستان را خواهم نوشت .