می نشینی کنار پنجره وخیره می شوی ...آهسته به خودت می گویی :سالهاست خیره ام ...آسمان آبی ...آسمان ابری ....آسمان سپید ...آسمان خاکستری ....گوش تیز می کنی ...صدا همانست که بود...انگار بال فرشتگان است که آهسته هوارامی شکافد ...بالهایشان را نگاه می کنی انگار به رنگ سبز طلاییست ...می رقصد ومی چرخدو می ورزدخمیره نان عشق را ....مایه اش چیست ...نوروهوا ...هواراباعشق می نوازد ....ومنعکس می کند درچشمانم ...تورا ...ونور راو...هنوزودیروزرا...

ای ازتو تکراروبی تو پایان ...ای باتو آغازوبا تو انجام ....بمن نگاه کن وبگو...درست چیست ؟....بمن بگو باورم فقط خود تویی ....بمن بگو ...عشق با اولین نوازش شقایق بر نسیم پیچ کوه آغاز شکوه تو بود ...آن گونه که بلندبالایی ات را ازقله به رخم می کشیدی .....آن گونه که سایه های تعقیبت در جاده های بی انتها تا مقصدکرانه می گستراند...بمن بگو عشقها می مانند اگر یادها بروند....بمن بگو این اولین تلالو نور بربرگ نیست ...بگو همواره گردانده ای ومی گردانی ....بمن بگو که اینگونه خموش بر سجاده اولین عشق گونه بر خاک اشکم یاس نپروراند ....بمن بگو بامنی ....بمن بگو در منی ....بمن بگو سایه ات هنوز تا انتها گسترده است ...بمن بگو فراموشم نکرده ای بمن بگو.....